انگل ها و گونه انسان

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 23:26 توسط وحید| |

 

*جلال عزیزم، این کارت را از لندن از پارک هتل برایت می نویسم. رم که رسیدیم چنان که در نامه ام نوشته ام، یکی دو ساعت ماندیم. رم از طیّـاره به حدّی زیبا بود که به آن همه زیبایی و صفا حسد بردم. آنقدر سبز، آنقدر خرم که نمی توان وصف کرد. آنجا مستر اتلی و خانمش هم سوار شدند و تمام راه با ما بودند. در فرودگاه لندن که از شهر دور است و با اتوبوس یک ساعت تمام طول کشید که به شهر رسیدیم، از او استقبال کردند و عکس گرفتند. امروز لندن هستیم و عصر امشب یعنی ساعت هشت حرکت می کنیم. منتظر کاغذم باش که از نیویورک خواهم نوشت. قربانت می روم و همه اش حسرت می خورم کاش با هم بودیم – سیمین ِ تو   

 

سلام

امروز تولد جلال آل احمد عزیز بود.

همون عزیز تند و جوشی که خیلی وقتا فکر می کنم به همون جایی رسیدم که اون هم بار ها بهش رسیده بود و بهش می گن ...

راستش سیمن دانشور و جلال آل احمد و نامه های مهربان این دو مهربان یاد آور خاطرات زیادی برای منه.

یادش بخیر که زمانی می نوشتم از جلال و سیمین.

یادش بخیر.

والبته مطالب زیبای زیر تقدیم به جلال و سیمین و البته شمایی که عاشقید:

 

*جلال عزیز، کاغذ اخیرت پدرم را درآورد. عزیزم، چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من به قول شیرازیها گل هُـم هُـم هستم که از دوری ام اینطور عمر عزیز و جوانی خودت را تباه می کنی؟ صبر داشته باش.

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل افسرده حالش به شود دل بد مکن

این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور.

 

     و تو یوسف منی، نه من سیاه سوخته ی بدبخت. مگر من چه تحفه ی نطنزی هستم و بودم که تو چنین از رفتن من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی. می دانی از وقتی که کاغذ سوم تو رسیده است، کاغذ 25 سپتامبر تو، آرام و قرار ندارم، مثل مرغ سرکنده شده ام. عزیز دل من، مگر من بچه ی دو ساله ام که در آمریکا گم بشوم و یا ندانم کاری بکنم. من نمی فهمم دو روز دیر و زود شدن کاغذ چرا بایو تو را به این حد آشفته بکند؟ کاغذ دوم تو همان کاغذ هشت صفحه ای مفصّـل و دقیق تو که در جوف آن، برادرت کاغذی توشته بود، دیروز رسید و کاغذ سومت امرزو. دومی را 23 سپتامبر فرستاده بودی و سومی را 25 سپتامبر. در دومی کاملا ً آرام و آسوده بودی و بعد از دو روز این همه بی طاقتی و بی صبری. تو را به خدا، مرگ من، بالاغیرتاً بی تابی نکن و اینطور مرا در دیار غربت نترسان. کاغذت را ده بار خوانده ام. آنقدر آَشفته، آنقدر جمله ها درهم، ناتمام و افتاده؛ فکر نمی کنی که من خر وامانده منتظر چـُش هستم و این چُـش ها مرا بکلی از پا در می آورد؟ مگر خودت به آمدن من رضایت ندادی؟ مگر نمی گفتی که من هیچ علاقه ای به آمریکا ندارم، مگر نه بنا شد من بروم و بعد سعی کنیم راهی پیدا شود تو بیایی؟ عزیزم، پس شجاعت تو، مردانگی تو، همت تو، عزم و اراده ی قوی تو کجا رفته است؟ مگر من مرده ام؟ مگر تو را دیگر دوست ندارم؟ مگر من خیال ندارم برگردم؟ عزیزم، قربان شکل ماهت بروم، محبوب زیبا و بی همتای من، چرا آنقدر بی طاقت و بی صبر هستی؟ تو به من قول داده بودی عصبانیت خود را علاج کنی. تو قول داده بودی سلامتی خود را حفظ کنی. این است نتیجه ی قول و قرار و وعده و وعیدهای تو؟ مدت این سفر نُـه ماه بود که یک ماه و دو روزش گذشته است.

می مانده هشت ماه دیگر. منئ قول می دهم سر هشت ماه برگردم، ولی آیا تو میخ واهی وقتی برگردم چگونه از من پذیرایی کنی؟ می خواهی دیگر حتی نا هم ندشئته باشی.

     و جلال عزیز، از کاغذت پیداست که آبرویم را پیش همه برده ای و به کس و ناکس داستان ندانم کاری های مرا گفته ای. اتفاقا ً من از غالب شاگردهای خارجی، زودتر در آمریکا دوست پیدا کردم و زودتر از همه به اوضاع آشنا شدم.

جلال عزیز، برای چه چیز من دلت تنگ شده؟ برای شلختگی ام؟ برای کدبانوگری هایم! بی خود زندگی را به خودت حرام نکن. چشم به هم بزنی یک سال سر آمده است. یادت باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم ـ سیمین تو.

 

 

خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم.

هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با آزادی تمام های های می کردم.

 

چقدر خیال آدم آسوده است... با آن درخت سر کوه مدتی به یاد تو حرف زدم و تاسف خوردم که چرا قلمتراش با خودم نداشتم تا در تاریکی، یادگاری به خاطر تو روی آن بکنم. چقدر بچگانه است. نیست؟ ولی این کار را بالاخره خواهم کرد. جاهایی را که با هم نشسته بودیم و در باره آینده ای که هرگز فکر نمی کردیم این طور باشد حرف ها زده بودیم، همه را سر کشیدم و اگر بدانی چقدر تنهایی را عمیق و وسیع حس می کردم.

و اگر بدانی چه گریه ای مرا گرفته بود. راستش را بخواهی پس از رفتنت دو سه بار بیشتر گریه نکرده بودم. یک بار همان دو سه ساعت بعد از رفتنت و یک بار هم در سینما، یادم نیست چه بود، ولی این سومین بار چیز دیگری بود. گریه ای بود که در همه عمرم نکرده بودم؛ مثل مادر مرده ها. تاریکی و سکوت و تنهایی اجازه می داد که حتی اگر دلم بخواهد فریاد بزنم. ولی دلم نمی خواست فریاد بزنم. دلم می خواست مثل پیرمردهایی که به جوانی خود آهسته آهسته گریه می کنند گریه کنم. اما کم کم به هق هق افتادم و های های کردم...

وقتی تنها دلخوشی آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست آدم، تنها زن محبوب آدم، تنها عمر آدم، و اصلا همه وجود آدم را یک مرتبه از او بگیرند و ببرند آن طرف دنیا، دیگر نمی شود تحمل کرد. آخ که تصدقت می روم. مبادا از نوشتن این مطالب ناراحت شوی، چون من خودم پس از این گریه، و حالا آسوده تر شده ام. راحت تر شده ام، و چه کمک بزرگی است این گریه، و مردها چه سنگدل می شوند وقتی گریه شان بند می آید. ای خدایی که سیمین من تو را قبول دارد و من کم کم از همین لحاظ و تنها به خاطر او هم شده می خواهم به تو عقیده پیدا کنم...

 

از نامه‌های جلال به سیمین، یکشنبه ۴ آبان ۱۳۳۱

 

رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور

 

روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ئی چشم پرآتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت

 

ناله کردم که ای وای، این اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران، مرا می شناسی

 

قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من، که دیوانه بودم
وای بر من، که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم

 

او به من دل سپرد و بجز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او

 

من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من، خدایا، خدایا
من به آغوش گورش کشاندم

 

در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگی ها
قطره اشکی در آن چشم ها دید

 

همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که درپایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری

 

دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو، صبر کن، صبر
لیکن او رفت، بی گفتگو رفت

 

وای بر من، که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من، که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم

 

فروغ فرخزاد

 

 

داستان کوتاهی از جلال آل احمد

 

 

داستان کوتاهی از جلال آل احمد

 

من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یك خرده دیگر معطل كرده بود، اگر یك خرده گریه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نكرد. ...

 


 
شوهرم 
     
  خوب من چه می‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر كس دیگری جای من بود چه میكرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میكردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میكردم؟ ناچار بودم بچه را یك جوری سر به نیست كنم. یك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غیر از این چیز دیگری بفكرش نمیرسید، نه جائی را بلد بودم، نه راه و چاره‌ای میدانستم. نه اینكه جائی را بلد نبودم. میدانستم میشود بچه را بشیرخوارگاه گذاشت یا بخراب شده دیگری سپرد. ولی از كجا كه بچه مرا قبول میكردند؟ از كجا می‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمی‌خواستم باین صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتی كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف كردم؛ نمیدانم كدام یكی‌شان گفتند «خوب، زن، میخواستی بچه‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر كجاها را گفت. ولی همانوقت مادرم باو گفت كه «خیال میكنی راش میدادن؟ هه!» من با وجود اینكه خودم هم بفكر اینكار افتاده بودم،‌ اما آنزن همسایه‌مان وقتی اینرا گفت، باز دلم هری ریخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هیچ رفتی كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكی این كارو كرده بودم.» ولی من كه سررشته نداشتم. منكه اطمینان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه دیگر دیر شده بود. از حرف آنزن مثل اینكه یكدنیا غصه روی دلم ریخت. همه شیرین زبانیهای بچه‌ام یادم آمد. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه‌ها زار زار گریه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنیدم یكیشان زیر لب گفت «گریه هم می‌كنه! خجالت نمی‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسید. خیلی دلداریم داد. خوب راست هم میگفت، من كه اول جوانیم است چرا برای یك بچه اینقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمیكند. حالا خیلی وقت دارم كه هی بنشینم و سه تا و چهار تا بزایم. درست است كه بچه اولم بود و نمیباید اینكار را میكردم؛ ولی خوب،‌ حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه دیگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و این كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار می‌كرد. راست هم میگفت نمیخواست پس افتاده یك نرخر دیگر را سر سفره‌اش ببیند. خود من هم وقتی كلاهم را قاضی میكردم باو حق میدادم. خود من آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مثل بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همینطور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه یك نره خر دیگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببیند. در همان دو روزی كه بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خیلی صحبت كردیم. یعنی نه اینكه خیلی حرف زده باشیم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، میگی چكنم؟» شوهرم چیزی نگفت. قدری فكر كرد و بعد گفت «من نمیدونم چه بكنی. هر جور خودت میدونی بكن. من نمیخام پس افتاده یه نره‌خر دیگرو سرسفره خودم ببینم.» راه و چاره‌ای هم جلوی پایم نگذاشت. آنشب پهلوی من هم نیامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگی ما با هم بود. ولی با من قهر كرده بود. خودم میدانستم كه میخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر یكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بیرون میرفت گفت «ظهر كه میام دیگه نبایس بچه رو ببینم، ها!» و من تكلیف خودم را از همان وقت میدانستم. حالا هر چه فكر میكنم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! ولی دیگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه‌ام نزدیك سه سالش بود. خودش قشنگ راه میرفت. بدیش این بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. این خیلی بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتی‌اش بود. ولی من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ایستگاه ماشین پا بپایش رفتم. كفشش را هم پایش كرده بودم. لباس خوب‌هایش را هم تنش كرده بودم. یك كت و شلوار آبی كوچولو همان اواخر، شوهر قبلی‌ام برایش خریده بود. وقتی لباسش را تنش میكردم این فكر هم بهم هی زد كه «زن، دیگه چرا رخت نوهاشو تنش میكنی؟» ولی دلم راضی نشد. می‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برایش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برمیداشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم كه تندتر بیاید. آخرین دفعه‌ای بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه میبردم. دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشین بشیم بعد برات قاقا هم میخرم» یادم است آنروز هم مثل روزهای دیگر هی ازمن سؤال میكرد. یك اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خیلی اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببیند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود دید. وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشین‌ها شلوغ بود. و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچه‌ام هی ناراحتی می‌كرد. و من داشتم خسته می‌شدم. از بس سؤال میكرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین كه نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه كه پیاده شدیم بچه‌ام باز هم حرف میزد و هی میپرسید. یادم است یك بار پرسید «مادل تجامیلیم؟» من نمیدانم چرا یك مرتبه بی‌آنكه بفهمم، گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ام كمی به صورت من نگاه كرد. بعد پرسید «مادل، تدوم بابا؟» من دیگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف میزنی اگه حرف بزنی برات قاقا نمی‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم میسوزد. اینجور چیزها بیشتر دل آدم را میسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اینطور شكستم؟ از خانه كه بیرون آمدیم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصبانی نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاری كنم. ولی چقدر حالا دلم میسوزد! چرا اینطور ساكتش كردم؟ بچهكم دیگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برایش شكلك درمی‌آورد و حرف می‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل می‌گذاشتم نه ببچه‌ام كه هی رویش را بمن میكرد. میدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتی پیاده می‌شدیم بچه‌ام هنوز می‌خندید. میدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتی قدم زدم. شاید نیمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار میدان. ده شاهی از جیبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه میكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمیدانستم چطورحالیش كنم. آنطرف میدان یك تخم كدوئی داد میزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر. برو قاقا بخر. ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بیا بلیم.» من گفتم «نه من اینجا وایسادم تورو می‌پام. برو ببینم خودت بلدی بخری.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اینكه دودل بود. و نمیدانست چطور باید چیز خرید. تا بحال همچه كاری یادش نداده بودم. بربر نگاهم میكرد. عجب نگاهی بود! مثل اینكه فقط همان دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خیلی بد شد. نزدیك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتی آن روز عصر كه جلوی در و همسایه‌ها از زور غصه گریه كردم، هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزدیك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اینكه هنوز میخواست چیزی از من بپرسد. نفهمیدم چطور خود را نگهداشتم. یكبار دیگر تخمه كدوئی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. این پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همین. برو باریكلا» بچهكم تخم كدوئی را نگاه كرد و بعد مثل وقتیكه می‌خواست بهانه بگیرد و گریه كند گفت «مادل، من تخمه نمی‌خام. تیسمیس میخام.» من داشتم بیچاره میشدم. اگر بچه‌ام یك خرده دیگر معطل كرده بود، اگر یك خرده گریه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولی بچه‌ام گریه نكرد. عصبانی شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «كیشمش هم داره. برو هر چی میخوای بخر. برو دیگه.» و از روی جوی كنار پیاده‌رو بلندش كردم و روی اسفالت وسط خیابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و یواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو دیگه دیر میشه.» خیابان خلوت بود. ازوسط خیابان تا آن ته‌ها اتوبوسی و درشگه‌ای پیدا نبود كه بچه‌ام را زیر بگیرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تیسمیس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهی كیشمیش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خیابان رسیده بود كه یكمرتبه یك ماشین بوق زد و من از ترس لرزیدم. و بیاینكه بفهمم چه می‌كنم، خودم را وسط خیابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توی پیاده‌رو دویدم و لای مردم قایم شدم. عرق از سر و رویم راه افتاده بود. ونفس نفس میزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هیچی جونم. ازوسط خیابون تند رد میشن. تو یواش میرفتی نزدیك بود بری زیر هوتول.» اینرا كه میگفتم نزدیك بود گریه‌ام بیفتد. بچه‌ام همانطور كه توی بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زیمین» ایندفه تند میلم.» شاید اگر بچهكم این حرف را نمیزد من یادم رفته بود كه برای چه كار آمده‌ام. ولی این حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهایم را پاك نكرده بودم كه دوباره به یاد كاری كه آمده بودم بكنم،‌ افتادم. بیاد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد،‌ افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرین ماچی بود كه از صورتش برمیداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمین و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشین میادش.» باز خیابان خلوت بود و این بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌های كوچكش را بعجله برمیداشت و من دو سه بار ترسیدم كه مبادا پاهایش توی هم بپیچد و زمین بخورد. آنطرف خیابان كه رسید برگشت و نگاهی بمن انداخت. من دامن‌های چادرم را زیر بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه می‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخید و بطرف من نگاه كرد، من سر جایم خشكم زد. درست است كه نمی‌خواستم بفهمد من دارم در میروم ولی برای این نبود كه سر جایم خشكم زد. مثل یك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهایم همانطور زیر بغلهایم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جیب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو میكردم و شوهرم از در رسید. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خیس شدم. سرم را پائین انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند كردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چیزی نمانده بود كه به تخمه كدوئی برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خیابان رسیده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرین باری كه بچه‌امرا نگاه كردم، درست مثل این بود كه بچه مردم را نگاه میكردم. درست مثل یك بچه تازه پا وشیرین مردم باو نگاه میكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن ببچه مردم میشود حظ كرد، ازدیدن او حظ كردم. و بعجله لای جمعیت پیاده‌رو پیچیدم. ولی یك دفعه بوحشت افتادم. نزدیك بود قدمم خشك بشود و سرجایم میخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسی زاغ سیاه مرا چوب زده باشد. ازین خیال موهای تنم راست ایستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائین‌تر، خیال داشتم توی پسكوچه‌ها بیندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه یكهو، یك تاكسی پشت سرم توی خیابان ترمز كرد. مثال اینكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهایم لرزی. خیال میكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا می‌پائیده توی تاكسی پریده و حالا پشت سرم پیاده شده و الان است كه مچ دستم را بگیرد. نمیدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهای تاكسی پولشان را هم داده بودند و داشتند میرفتند. من نفس راحتی كشیدم و فكر دیگری بسرم زد. بی‌اینكه بفهمم و یا چشمم جائی را ببیند پریدم توی تاكسی و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لای درتاكسی مانده بود. وقتی تاكسی دور شد و من اطمینان پیدا كردم،‌ در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلای آن بیرون كشیدم و از نو در را بستم. به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس راحتی كشیدم. و....
 
 
 

 

 
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت 
راهی بجز گریز برایم نمانده بود 

این عشق آتشین پر از درد بی امید 
در وادی گناه و جنونم کشانده بود 

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم 

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود 
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم 

 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود 
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما 

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح 
بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم 
در لابلای دامن شبرنگ زندگی 

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان 
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم 
از خنده های وحشی طوفان گریختم 

 از بستر وصال به آغوش سر هجر 
آزرده از ملامت وجدان گریختم 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز 
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر 

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم 
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش 
در دامن سکوت بتلخی گریستم 

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها 
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 18:31 توسط وحید| |

سلام

دوست عزیزی این کتاب رو می خواست. گفتم شاید نتونسته باشه دانلود کنه لینکشو گذاشتم.

کتاب خیلی خوبیه:

 

Book cover Immunity to Parasitic Infection

Immunity to Parasitic Infection

Year:2012
Language:English
 
Pages:497
 
نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 22:29 توسط وحید| |

این دنیا کوه است و فعل ما

 

ندا

 

آره 

 

ندا

شما چی فکر می کنید...

 .

.

.

زندگى همين است ...
اراده ى راسخ تان را در ترك سيگار تحسين مى كنيد
و بعد يك صبحِ سردِ زمستانى تصميم مى گيريد
چهار كيلومتر پياده برويد 
تا يك پاكت سيگار بخريد! ...

 آنا گاوالدا

 

سلام 

برو که   خسته ام...

 

این آهنگ رو خیلی دوست دارم.

ماورای باورهای ما
ماورای بودن و نبودن‌های ما
آنجا دشتی است
فراتر از همه تصورات راست و چپ
تـو را آنجـا خواهم دیــد...

 

الان تازه رسیدم خونه و خوب گفتم سری هم به اینجا بزنم. 

کلهم به من نیومده مثل بقیه مردم تفریح کنم. 

شایدم اصلا تفریح من همین چیزی که زندگی الان منه. 

یعنی تحقیق. 

چرت دارم می گم. 

چرند.

فکر کنید یه روز جمعه آقا و خانم خونه دست دختر کوچیکه قشنگشون رو می گیرند و می رند شهر بازی و بعد سینما و بعد شایدم تئاتر و بعد دیدن اقوام و بعد شب اومدنی یه مهمونی 3 نفره تو یه پیتزا فروشی. 

این یعنی زندگی یه آدم سالم و نرمال. 

حالا اینم زندگی من. 

صبح کله سحر از خواب پریدم رفتم اداره و جوجه هامو و موش ها رو سر زدم و آب و غذاشونو میزون کردم و بعد یا علی تهران و از صبح مشغول استخراج دی ان آ مغز مار ها که مثلا روشون برای توکسوپلاسما پی سی آر بزارم . 

و جالبه که تا حالا این انگل از خونسرد ها گزارش نشده. و یعنی یه تیر تو خلا پرت کردن!

البته اگه به تحقیقات هم نمی گذشت یا تا ظهر می خوابیدم و بعد پشت کامپیوتر درست کردن مقاله و پاور و الخ. 

عیبی نداره خوب...

امروز اتفاقی دو تا از دوستان دوره دانشگاه رو دیدم. 

یکیشون یک آقایی که کلی ماجراهای عجیب و غریب رو از سر گزرونده بود. 

یادمه یک دوره ای بنده خدا از یکی از خانم های گروه خوشش اومده بود ولی از شانس بدش اونقدر تو کارش این و اون نیرنگ بازی کردند که اصلا معلوم نشد چی شد و دست آخر هم کلی ماجراها براش رخ داد و کلی براش حرف دراوردند و خنده دار اینکه خانمه هم رفت با یکی دیگه عروسی کرد. 

وقتی دیدمش تقریبا سر حال بود.قبلا از بس اذیت شد یکم لاغر شده بود ولی دیدم هی هم چین بازم داره چاق میشه. 

خندیدمو زدم پشتشو گفتم خوب پهلوون( با هم خیلی دوست هستیم و حقیقتا خیلی براش ناراحت بودم چون از هر طرف بهش بدی شد) از انگلا چه خبر . 

لبخند زد و گفت.هیچی .امن و امانند. 

همینطور داشتیم خوش و بش می کردیم که خانم همکار دیگمون وارد شد و اونم چاق سلامتی. 

و بعد از دوستمون در مورد برنامه رفرانس نویسی سوالاتی کرد و اونم یه نرم افزاری رو توضیح داد. 

گفتم فلانی خوب برنامه ایه و از کی یاد گرفتی . 

یه دفعه رنگش سیاه شد و گفت از فلانی. 

منم دیگه ادامه حرفو ندادم و فهمیدم تمام تلخی ذهنشو. 

ادمه داد و گفت البته اون فقط معرفیش کرد و خوب هر وقت باهاش کار می کنم یاد ... 

گفتم ولش کن بابا .ببین الان همین الان ممکنه یه رگ کوچولو تو بدن من تصمیم بگیره چرت بزنه و از قضا اون رگ مهربون رگ خون رسان به مغر باشه و خوب چی میشه. 

تمام. 

تاریک و تاریکی . 

و کی می تونه بگه بعدش چیه. 

شایدم هیچی باشه. 

دیدم سری تکون داد  خوب یعنی حرفامو قبول داره.ولی یه دفعه از خانم همکارمون پرسید از فلانی چه خبر. 

گفت: 

والا فلانی که می خواسته تبریک ازدواجشو بهش بگه-چون شنیده مراسم گرفته و رفته خونه خودش-زنگ بهش زده ولی جواب نگرفته. 

همین که دوستمون حرف گرفتن عروسی و خونه خودش رفتن اون رو شنید رنگش سرخ و سیاه شد و رفت تو خودش. 

منم چیزی نگفتم و..

چند ساعت بعد آخرای کار باز رفتم سراغش.

می دونید برگشت یه نگاهی بهم کرد که دلم لرزید.

نگاهش تاریک و یک جوری روشن بود.

بدون اینکه من بپرسم گفت وحید جان تو تنها دوست من هستی که از همه چیز خبر داری.

راستش اون قضایا تموم شد و من سعی کردم همه چی رو فراموش کنم.

خوب شاید یکی بگه قتل که نکرده بودند ولی من می گم چرا.

کشتن یه آدم که شاخ و دم نداره .روح کسی رو هم بکشی هزار برابر بدتر از قتل فیزیکیه.

گفت تقریبا فراموشش کردم و بخشیدمشون ولی نمی دونم به ضمیر ناخودآگاه اعتقاد داری یا نه.

خوب دوست ما کمی به ماورا و حس ششم و تقارب ارواح اعتقاد داره.

منم همینطور.

گفت ضمیر ناخودآگاهم نمی ببخشه اون رو.

گفت جالبه من فراموشش کردم ولی ضمیر ناخودآگاهم همیشه همراه اون بود وقتی خواستگاریش رفتند وقتی بله گفت و وقتی داشت عروسی می گرفت.اون لحظه تو آینه داشت بهش نگاه می کرد.و الانم همراه اونه و می دونه داره بچه ای می یاره ومنتظر ازش انتقام بگیره.

گفت راستش از ضمیر ناخودآگاهم می ترسم ازش بدجوری انتقام بگیره و داغی به دلش بزاره.

گفتم چرند نگو.ضمیر ناخودآگاه یعنی خود تو.خود خواسته تو.

بهش گفتم ببخشش. اصلا اون یا تو لیاقت اون زندگی شاعرانه ای رو که تو می خواستی داشتید.

گفت : نه.نه اون داشت و نه من.

آخرش گفت تعارف نداریم.هم من و هم تو اعتقاد داریم که این دنیا کوه است و فعل ما ندا و هر کاری کنی همین دنیا چوبش رو می خوری!

حالا انتقام این دنیایی یا دست تقدیر محتوم یا هر چی می خواهی اسمش رو بزار -اصلا بگو ضمیر ناخود آگاه سرگردان-بالاخره انتقام من از اون اونم به زودی اونم تو همین دنیا گرفته میشه.

و رفت.

خوب نمی دونم نظر شما چیه ولی من می دونم برای خلاصی از ناراحتی ها باید بخشید.

به نظرم انتقام اصلا چیز خوبی نیست.ولی گاهی خدای مهربون به ما کار نداره و حتی اگه ما ببخشم 

اون نمی بخشه!!

خوب از داستان دوستمون بگزریم.

این روزا کتابی از نویسنده مشهور داستایووسکی می خونم به نام یاد داشت های زیر زمین و بوبوک.

حتما بخونیدش .

فوق العادست.

چند خط از کتاب رو می نویسم:

 " بطوریکه من معتقدم که بهترین تعریف جامع و مانع منطقی برای بشر می تواند چنین باشد که: بشر موجودی است که روی دو پا راه می رود و حق ناشناس است."

 

پاینده باشید.

برای دوست خل و چل من هم دعا کنید بتونه ببخشه و از دست این همه آشوب ذهنی رها بشه و به آرامش برسه.

به قول آزاده خانم:

بهترین آدمهای زندگی ...

همان هایی هستند که وقتی کنارشان می نشینی

چایی ات سرد می شود و دلت گرم!

 

تا بعد.

 

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 18:24 توسط وحید| |

سلام

خوب من هر روز عصر که از اداره تعطیل می شیم وقتی دارم میام خونه برای پدرم روزنامه جام جم رو می خرم و البته همیشه خودم هم یه ورقی می زنم.این یه عادت چندین سالست.

خوب امروز دیدم خبر رونمایی از واکسن پنتاوالان دیفتری -کزاز -سیاه سرفه ( که سال ها تو موسسه تولید می شد و مافیای دولتی واردات واکسن بعد دهه ها جلوی تولید اون رو گرفت تا واکسن هندی وارد کنه)-هموفیلیس آنفلوآنزا و هپاتیت توسط رئیس جمهور تو انستیتو پاستور رو چاپ کردند.

تعجب کردم که پاستور علاوه بر اون دو تا 3تا واکسن موسسه رو هم ساخته.

خلاصه ما یک همکار فعال و مطلعی داریم به اسم جناب آقای دکتر میر افضلی که سایتی به نام سلام بر تو ای رازی دارند به این آدرس:

http://rvsri.persianblog.ir//

که مطالب جالبی از وقایع موسسه که بیشتر برای خود ما جالبه رو توش می گنجونند.

خوب حالا مطلب جالبی در مورد خبر رونمایی این واکسن پنتاوالان گذاشتند که برام جالب بود .بخونید:

 

27 ابان ،روز ملی اندوه صنعت واکسن ایران

 

بی تردید روز 27 آبان 93 را باید روزی غم انگیز برای رازی و پاستور دانست، روز ملی اندوه صنعت واکسن ایران. در این روز وزارت بهداشت با حضور رئیس جمهور و وزیر بهداشت و روسای ارشد وزارتخانه و  جلوی چشمان غمگین روسای موسسه رازی و پاستور ، واکسن پنتاوالان ساخت هند را رونمایی کرد!!!! و واکسنهای ثلاث موسسه و هپاتیت پاستور و البته واکسن مصون دارو موقتا از برنامه واکسیناسیون کشوری خارج شدند. این یعنی اینکه وزارت بهداشت من بعد برای واکسیناسیون کودکان ایرانی منتظر واکسن ثلاث موسسه رازی، هپاتیت پاستور و مننگوکوک مصون دارو نیست. ما باید اتفاقات این روز را مایه عبرت خود بدانیم و سعی کنیم روزگار چنین روزهایی را برای ما تکرار نکند و از این ماجرا درس بگیریم.

جناب آقای دکتر عباسی رئیس بخش واکسنهای انسانی باکتریایی نخستین کسی بود که در صبحگاه این روز ملاقات کردم. او خیلی ناراحت و در عین حال عصبانی بود. می گفت واکسن هندی را رونمایی کردن چه معنایی دارد؟ این چه افتخاری است که در گرداگرد آن هلهله می کنند؟ یادم آمد که چقدر در این سالها او و همکاران بخش واکسنهای باکتریایی زحمت کشیدند و خون دل خوردند ولی این تلاشها تا روز نگارش این کلمات منجر به نقطه ای نشد که مایه اتکای وزارت بهداشت باشد و نخواهند واکسن را از خارج وارد کنند.


کنجکاوانه اخبار را پیگیری کردم. به نظر می رسید در صدد هستند تا تزریق این واکسن را جزو برنامه کشوری کنند و با این حساب باید حداقل در کوتاه مدت فاتحه  واکسن ثلاث رازی ، هپاتیت پاستور و مننگوکوک مصون دارو را خواند. برای اینکه ظاهر قضیه قشنگ باشد و بتوانند رئیس جمهور را بیاورند در مراسم اسم آن را گذاشتند آغاز برنامه ایمن سازی با واکسن پنتاوالان و آن را چسباندند به برنامه تحول نظام سلامت که آنقدر گل و گشاد است که هر چیزی را می توان به آن چسباند بیچاره دوستان زحمت کش مصون دارو که با تلاش زیاد در حال طی کردن آخرین مراحل کارآزمایی واکسن Hib خود هستند. البته این آخر ماجرا نیست. اگر هر سه سازمان بجنبند و تفاهم حاصل شود شاید خیلی زود واکسن پنتاوالان ایرانی وارد بازار شود ولی اگر شل بجنبیم ( که معمولا در گذشته اینگونه بوده ایم) پنتا والان که هیچ به زودی واکسن فلج تزریقی نیز از خارج وارد می شود و دست ما بر نخیل خواهد ماند.

ارزش واکسنهای هندی

دوست ندارم جوری بنویسم که بگویند شرم باد این پیر را که بر توسن حسد سوار شد و طعنه زدن بر دیگران را پیشه خود ساخت...من صرفا آنچه از دیگران شنیده ام می گویم. به نظر می رسد واکسنهای موسسه رازی آنچنان هم بد نبوده و نیست که وزارت بهداشت اینگونه با انها برخورد کرد و به خاطر یک تست پوتنسی یا برخی عوارض تولید آن را متوقف کرد. حال که چند سال است واکسنهای هندی وارد کشور شده خیلی ها و منجمله دکتر گویا که روزگاری با همکارانش در وزارت بهداشت پنبه واکسنهای رازی را زدند به خوبی درک کرده اند که چه اشتباهی کرده اند . اگر واکسن موسسه رازی نبود و به جای آن واکسن فرانسوی می آوردند اینقدر ناراحت نبودیم زیرا یک قدم به جلو برداشته بودیم ولی وزارت بهداشت به خاطر مشکلات مالیش رو به سمت چینی ها و هندی ها آورد و نهایتا از سرم انستیتوی هند واکسن را وارد کرد. به نظر من با تزریق واکسن پنتاوالان هندی ما یک یا حتی چند قدم به سمت عقب رفته ایم و واکسنی به مراتب بی کیفیت تر از واکسن های قبلی را به کودکانمان تزریق می کنیم. به عنوان مثال هم اکنون واکسن هپاتیت هندی جایگزین واکسن هپاتیت کوبایی شده که به مراتب کیفیت کمتری نسبت به آن دارد. واکسن ثلاث هندی نیز در این چند سال چنگی به دل نزده و همواره پشت سرش حرف و حدیث بوده است.

البته موسسه رازی می توانست به جای غر زدن و قهر کردن برخی از واکسنها را که ندارد به صورت بالک وارد کند و با برخی اجزا که خودش یا پاستور دارد جفت و جور کند و واکسنی ایرانی تر از واکسن هندی !!! وارد بازار کند ولی ما در این نود سال اصلا نیاموختیم که می شود با وارادات بالک واکسن و تقسیم آن تحت لیسانس یک شرکت معظم خارجی نیازهای مملکت را تامین کرد( مثل کاری که واکسرای مصر  انجام می دهد) الان هم دیر نیست. گفته می شود واکسنهای جدید در راه است. ما می توانیم واکسنهای مورد نیاز کشور را از راه تحقیق و توسعه بسازیم. اگر نتوانستیم از خارج به صورت بالک بیاوریم و بسته بندی کنیم و اگر هیچیک از این دو تا کار را انجام ندادیم لااقل غر نزنیم و بگذاریم بقیه کارشان را بکنند و واکسنشان را وارد کنند

علی ایحال چیزی که نمی خواستیم و نباید، اتفاق افتاد. البته این اتفاق خیلی مهم بود ولی همتر این است که از این ماجرا درس بگیریم. موسسه رازی باید خیلی سریع برای واکسن ثلاث خود چاره ای بیندیشد و آن را وارد بازار کند. خوشبختانه جناب دکتر توانگر واکسن تتراوالان را تست کرده اند و نتایج خوبی گرفته اند. مصون دارو هم باید بجنبد و فاصله ها بین این سه موسسه از بین برود. باید خیلی زود واکسن پنتاوالان ایرانی وارد بازار شود و البته باید مواظب واکسن فلج اطفال تزریقی هم باشیم و برای آن تصمیم بگیریم. یا فناوری آن را بخریم یا به امید ثمر دهی فعالیتهای تحقیق و توسعه باشیم (نمی دانم ولی احساس می کنم در مسیر تحقیق و توسعه به این سرعت به نتیجه نمی رسیم). از آن طرف باید مواظب موسسه برکت هم باشیم که درست در چند کیلومتری ما به جنب و جوش مشغول است و با جذب برخی متخصصان موسسه مایل است در زمینه واکسنهای انسانی خودی نشان دهد ...سخن بسیار است و فعلا به همین اندازه اکتفا می کنم

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 21:34 توسط وحید| |

 سلام

این دومین باره دارم می نویسم و مطلب در اثر اینترنت... می پره.

یادتونه یه سایت دانلود کتاب بهتون معرفی کردم به اسم:

www.bookzz.org

 

الان یه کتاب خوب ازش دانلود کردم و چون می دونم کتاب خیلی خوبیه و چاپ های قبلی اون رو هم خونده بودم براتون گذاشتم تا تنبلایی که سایت دانلود به این خوبی رو از دست می دند از همین جا دانلود کنند.

اونم 2014 اونو.!

خوب می دونیم که بعضی وقتا و به عقیده من خیلی مواقع انگل ها می تونند در درمان برخی بیماری های تحریکی مفید باشند.تو پایین مطلب جالبی در مورد تاثیر مفید به فایده کرم های قلابدار در بیماری سیلیاک اشاره شده.

 

 

 

 

Book cover Parasitism: The Diversity and Ecology of Animal Parasites

 

Parasitism: The Diversity and Ecology of Animal Parasites

Goater T.M.Goater C.P.Esch G.W.
Year:2014
Edition:2ed.
Language:English
Pages:524
 
 
 
 ********************
 

Parasite hookworm may relieve coeliac disease symptoms: Brisbane researchers

Updated 25 Sep 2014, 12:59pmThu 25 Sep 2014, 12:59pm

A parasite hookworm could hold the key to liberating people from the symptoms of coeliac disease, Queensland researchers have said.

Hookworm, a parasite common in the third world, has been artificially injected into people with the disease as part of a joint clinical trial at Brisbane's Prince Charles Hospital and James Cook University.

Gastroenterologist Dr John Croese said the results from initial tests had been positive with more scheduled for early next year.

He said throughout the project patients with coeliac disease that had been infected had become "quite tolerant" of gluten.

"It's going to liberate people with coeliac disease," he said.

"Whether or not it's going to completely cure the condition remains to be seen.

Coeliac disease is an auto-immune condition that damages the small intestine – the part of the digestive system where most nutrients are absorbed.

People with coeliac disease have a form of allergy to gluten, a protein found in a number of grains including wheat, rye, barley and oats.

It affects people of all ages both male and female.

Dr Croese said the outcome in patients from the hookworm tests had been remarkable.

"Previously these people would have run a mile rather than eat a straw of spaghetti and by the end of the study they were eating 75 straws of spaghetti a day and they were feeling better for it," he said.

He said they were not yet sure what was causing the reaction.

"We have a molecule under investigation. There are probably many different components of hookworm secretion that manipulate the immune system," he said.

"It's a big puzzle that needs to be sorted out.

"The next generation of drugs for treating immune diseased is likely to lie in what parasites secrete."

Dr Croese said he hoped they would be able to move on to randomised clinical trials next year.

"That's where we have suitable checks and balances and enough people to get a robust outcome and to see if this really will make a difference," he said.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 0:33 توسط وحید| |

به قول خانم اسدی: 

خوابش نبرد...خاطره ها را قطار کرد
حالش دوباره بد شد و از خود فرار کرد
 
پاشد کنار پنجره...خود را به کوچه ریخت
آتش گرفته بود...خودش را مهار کرد
 
 
زل زد درون آینه و چشم هاش را
باریک کرد و غمزده کرد و خمار کرد
 
آمد کنار قوری سردی که سال ها...
یک چای تلخ ریخت کمی زهر مار کرد
 
وا شد دهان پاکت سیگار خالی اش
آهی کشید و فحش کشید و نثار کرد
 
فحشی نثار پنجره...مشتی نثار میز...
لعنت به آن شبی که دلش را قمار کرد
 
دیوانه وار رفت و به هم ریخت گنجه را
بین نوارها هوس لاله زار کرد
 
انگار بغض کرده کلاغی درون ضبط
تا آن صدای خسته کمی قارقار کرد-
 
حس کرد این که باید از این شهر دور شد
مشتی کتاب و خاطره در کوله بار کرد
 
شاعر...هوایی غزلی عاشقانه بود
خود را قطار کرد و خودش را سوار کرد...!
 
اصغر معاذی
 
.
.
.
 
و به قول آزاده خانم:

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺗﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩﯼ

ﺷﯿﺮ ﯾﺎ ﺧﻂ ﺑﻨﺪﺍﺯ

ﻣﻬﻢﻧﯿﺴﺖ ﺷﯿﺮ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﯾﺎ ﺧﻂ

ﻣﻬﻢﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﮑﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻫﻮﺍ ﻣﯽﭼﺮﺧﻪ

ﯾﻪﺩﻓﻌﻪ ﺑﻔﻬﻤﯽ: ﺩﻟﺖﺑﯿﺸﺘﺮ می خواد

ﺷﯿﺮ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﯾﺎ ﺧﻂ؟


  

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 19:1 توسط وحید| |


 به تمام موادی که قادر باشند سیستم ایمنی بدن را تحریک و وادر به پاسخگویی نمایند آنتی ژن می نامند . قدرت آنتی ژن ها در تحریک سیستم ایمنی به عوامل مختلفی بستگی از جمله جنس ٬ وزن مولکولی – ساختمان فضایی و تعداد جایگاه های آنتی ژنیک آن مربوط می شود این جایگاهها یا شاخص های آنتی ژنیکی را روی یک مولکول اپی توپ نیز می نامند که مناطقی هستند از یک مولکول که قدرت آنتی ژنیکی یا تحریک سیستم ایمنی را دارند .
آنتی ژنها انواع مختلفی دارند آنتی ژن را اختصارا بصورت Ag نشان می دهند .
ایمونوگلوبین ها :
ایمونوگلوبین ها مولکولهایی هستند که به طور اختصاصی بر علیه آنتی ژن ها و در اثر تحریک آنها ترشح می شوند . ایمونوگلوبین ها در اکثر مایعات بدن از خون و پلاسما تا ترشحات خارج بدن وجود دارند . ساختمان این ملوکولها گلیکوپروتئینی است که بطور اختصار بصورت Ig نشان داده می شوند دارای چهار زنجیره است با دو زنجیره کوتاه و دو زنجیره بلند که از قسمت انتهای بازوهای دو زنجیره تغییر پذیر قدرت اتصال به آنتی ژن را دارد . جایگاه اتصال با آنتی ژن ٬ پاراتوپ نامیده می شود .
هر پاراتوپ مخصوص اپی توپ خاصی طراحی می شود . بقیه قسمت های مولکول ایمونوگلوبولین تقریبا ثابت می باشد اما بر اساس تفاوت های کلی همین قسمت پنج نوع ایمونوگلوبولین مختلف در بدن هر انسان وجود دارد که بنام IgA ٬ IgH ٬ IgM ٬ IgD و IgE نامیده می شوند که هر کدام خصوصیات متفاوتی دارند . ایمونوگلوبولینی که اختصارا بر علیه یک اپی توپ ساخته شده باشد ٬ آنتی بادی نامیده شده و آنرا با Ab نشان می دهیم .
واکنشهای آنتی ژن آنتی بادی :
آنتی بادی ساخته شده بر علیه یک آنتی ژن قدرت اتصال به آن آنتی ژن را دارد پس اگر در سرم فردی ٬ بر علیه آنتی ژنی خاص ٬ آنتی بادی وجود داشته باشد ٬ دلیل بر ابتلا فرد به آن بیماری می باشد پس جهت اطلاع از بیماری یک فرد کافی است سرم فرد را مقابل آنتی ژنی مربوطه ( که معمولا بصورت کشته شده و آماده در دسترس می باشد ) قرار دهیم . اتصال آنتی ژن به آنتی بادی سرم ٬ تشکیل مجموعه یا کمپلکس ایمنی را می دهد که درشت بوده و قابل بررسی است .
رابطه Ag + Ab => AgAb اساس تشخیصی بسیاری از تست های ساده و پیشرفته ایمونولوژی می باشد کافی است تا از وجود کمپلکس ایجاد شده مطمئن شویم . گاهی کمپلکس ایجاد شده درشت و قابل رویت نیست و باید از مواد دیگری که به Ag یا آنتی بادی متصل می کنیم بوجود آن پی ببریم برخی از این مواد ٬ فلورسان هستند که از خود نور ساطع می کنند برخی نیز رادیواکتیو بوده و حضور مقدار اندکی از آنها در کمپلکس به سادگی قابل بررسی می باشد . به هر حال حضور ایمیون کمپلکس دلیل وجود آنتی بادی است در همین رابطه تست های مختلفی با نام های متفاوت برای تشخیص آنتی ژن ها ٬ سلول ها و یا سایر اجزاء سلولی بکار گرفته می شود که اساس آزمایش های سرولوژی و ایمونولوژی با نام های مختلف می باشد.
ایمونوهماتولوژی :
در این قسمت آنتی ژن هایی که بر روی گلبول های قرمز قرار داشته و اساس تقسیم بندی آنها را به چهار گروه اصلی O ٬ AB ٬ A ٬ B و همجنین آنتی ژن های Rh بررسی می شود .آنتی بادی ساخته شده بر علیه آنها چگونگی تعیین گروه خونی و آنتی ژنهای فرعی گروههای خونی را بررسی می نماید علاوه بر آن ناسازگاری هایی که در انتقال خون پیش می آیند روش های جلوگیری از این اتفاق و ناسازگاری های مادر و جنین مورد بررسی قرار می گیرد.
کمپلمان یا مکمل :
مجموعه پروتئینی دیگری در خون و پلاسما و مایعات و ترشحات بدن وجود دارد که به نام کمپلملن یا مکمل نامیده می شود . در واقع این مجموعه پروتئینی تکمیل کننده واکنشهای آنتی بادی است اگر آنتی بادی ترشح شده بر علیه آنتی ژن محلول ساخته شده باشد با اتصال به آن باعث تخریب و حذف آن خواهد شد . اما اگر آنتی ژن مربوطه یک میکروارگانیسم ( میکروب ٬ویروس و یا سلول ) باشد اتصال آنتی بادی به آنتی ژن باعث ظاهر شدن جایگاه هایی می شود که می تواند کمپلمان را جذب نماید . مجموعه پروتئینی کمپلمان بر خلاف آنتی بادی غیر اختصاصی است و به صورت غیر فعال می باشد اما اگر فعال شود اجزای آن یکی بعد از دیگری یکیدگر را فعال می نمایند ( کمپلمان را باC نشان می دهند ) اجزای اصلی آن را بصورت C1 – C9 نشان داده می شود . اولین جزء کمپلمان قادر است به قسمتی از مولکول آنتی بادی که به آنتی ژن متصل شده بچسبد نهایتا فعال شدن پشت سرهم اجزاء کمپلمان ٬ منجر به تشکیل مجموعه ای شبیه به قیف روی سطح پاتوژن ( عامل بیماریزا ) می شود که منجر به نابودی آن خواهد شد.
سیستم HLA
سازمان دهی ژنتیکی
HLA – Major Histocompatibility Complex
کار اصلی سلول های T دفاع در برابر میکروب های داخل سلولی و فعال کردن سایر سلولها مانند ماکروفاژ ها و لنفوسیت های B است . این اعمال لنفوسیت های T نیازمند تعامل با سایر سلول ها است که ممکن است سلول میزبان ، ماکروفاژ ها ،سلول های دنریتیک و یا لنفوسیت های B را الوده شده باشند .سلول های T این قابلیت را دارند که با سلولهای دیگر تعامل برقرار کنند چون گیرنده های آنتی ژنی سلولهای T تنها آنتی ژن هایی را شناسایی میکنند که بر روی سلولهای دیگر نمایش و یا به عبارتی عرضه شده باشند . این ویژگی سلول هایT در تضاد با مواد ترشحی لنفوسیت های B یعنی آنتی بادی ها است چون آنتی بادی ها آنتی ژن های محلول و همچنین سلولهای مرتبط با آنتی ژن را شناسایی میکنند. این عمل ، یعنی عرضه آنتی ژن توسط سلول برای شناسایی توسط لنفوسیت های T ، توسط پروتئین های تخصصی ای انجام می شود که توسط لوکوسی کد دهی میشود که به آن MHC می گویند .
MCH ، به عنوان لوکوس ژنی بسیار طولانی ای کشف شد که بسیار پلی مرفیس است و در نتیجه پیوند اعضا بین افراد کشف شد . امروزه ما میدانیم که نقش فیزیولوژیکی مولکولهای MCH ، عرضه آنتی ژن به سلول های Tاست. در حقیقت مولکول های MCH ، ترکیبات جدائی ناپذیر لیگاندهایی هستند که بیشتر سلولهای T آنها را شناسایی میکنند چون گیرنده های آنتی ژنی سلولهای T ، برای مولکول های MCH خودی و آنتی ژنی های پپتیدی خارجی ، اختصاصی هستند..
 
دو نوع اصلی یا کلاس محصول ژن های MCH هست : مولکولهای MCH کلاس یک مولکولهای MCH کلاس دو
سلول های MCH1 ، آنتی ژن های پپتیدی را به لنفوسیت های CD8+ یا سیتولیتیک عرضه میکنند و سلولهایMCH2 هم آنتی ژنهای پپتیدی را به سلولهای T HELPER ، CD4+ عرضه میکنند. بنابراین اگاهی از ساختار و بیوسنتز مولکولهای MCH و ارتباط آنتی ژن های پپتیدی با مولکولهای MCH ، برای درک این نکته که سلولهای Tچگونه آنتی ژن های بیگانه را شناسایی میکنند اساسی است .
ما بحث خود را در ادامه مطلب با بررسی ساختار MCH ، بیوشیمی پپتید اتصالی به MCH و ژنتیک MCH ادامه میدهیم. اصطلاحات و ژنتیک MHC با دید تاریخی قابل درک بهتری است بنابراین ما بحث خود را با چگونی کشفMCH ادامه میدهیم .
کشف MCH و نقش آن در پاسخ ایمنی بدن
MHC ، به عنوان لوکوس ژنتیکی ای کشف شد که محصولات ان مسئول رد پیوند بین گونه های خالص موش بودند. کلید اساسی برای درک MHC، دانستم مفهوم پلی مورفیس ژنتیکی است . بعضی از ژن ها تنها با یک توالی اسید نوکلئیک طبیعی در تمام اعضای یک گونه (به جز جهش در سایر سرایط نسبتا نادر است) بیان میشوند که به این ژنهای غیر پلی مورفیس میگویند که توالی ژن نرمال و یا معیوب در هر دو کروموزم جفت در بین اعغلب اعضای گونه دیده میشود . اما در مورد دسته دیگر ژنها، فرم های جایگزین و یا واریانتها در فرکانسهای پایدار در بین اعضای جمعیت دیده میشودبه این ژنها پلی مورفیس می گویندو هر یک از این واریانت ها و یا فرمهای جایگزین را الل میگیوند . یک فرد میتواند یک الل را در هر دو کروموزم جفت خود داشته باشد در این صورت به این ژنها هموزیگوت اطلاق می شود ولی ممکن است در لوکوس ژنتیکی دو کروموزم جفتی ، آلل ها با هم یکی نباشند در این صورت به فرد هتروزیگوت اطلاق میشود.
در سال ۱۹۴۰ ، جرج اسنیل و همکارانش با استفاده از تکنیک های ژنتیکی به بررسی رد پیوند تومور و سایر اعضا در موشهای ازمایشگاهی پرداختند. برای این منظور تولید تهیه گونه های خالص موش لازم بود که با جفت گیری از خواهر و برادر به دست امد . بعد از ۲۰ نسل ، هر عضوی از گونه های خالص ، در تمام لوکوسهای کروموزمی خود ، توالی یکسان اسید های نوکلوئیک را به دست اوردند. به عبارت دیگر ، موشهای خاصل در تمام لکوسهای ژنتیکی هموزیگوت شدند و هر موش خالص از گونه با موش همان گونه از نظر ژنتیکی (سینرژیکی) یکسان شدند.در مورد ژن های پلیمورفیس ، باید بگیم که با توجه به منشا موش های خالص هر گونه ، یک نوع الل را بیان میکنند و ممکن است گونه دیگر الل دیگر را بیان کند که در این صورت به اصطلاح به این دو گونه آلوژنیک هم میگویند.
زمانی که یک بافت و یا عضوی از یک حیوان به حیوان دیگر مانند پوست پیوند داده میشود دو حالت ممکن است اتفاق بایفتد.
در یک حالت ، پوست پیوند داده شده به حیات خود در میزبان جدید ادامه میدهد و مشکلی پیش نمی آید و در حالت بعدی ، سیستم ایمنی میزبان بافت پیوندی را تخریب میکند که به این فرایند دفع پیوند می گویند. تجربیات پیوند پوست نشان میدهد که پیوند پوست بین اعضای یک گونه خالص شده امکان پذیر است در حالی که همین پیوند بین دو گونه خارجی رد میشود . بنابراین شناخت سولهای خودی از غیر خودی به صورت ارثی بین نسلها انتقال میابد .
 
آزمایش الایزا
سیستم الایزا به طور خلاصه شامل مراحل زیر است:
- جذب آنتی‌ژن یا آنتی‌بادی به یك فاز جامد كه فرآیند كوتینگ نامیده می‌شود.
- اضافه نمودن نمونه‌ی تست و یا معرف‌های دیگر نظیر استانداردها.
- انكوباسیون و انجام واكنش‌ها.
- جداسازی واكنش‌دهنده‌های آزاد از آن‌هایی كه به فاز جامد متصل شده‌اند بوسیله‌ی شست‌وشو
- اضافه‌كردن معرف نشان‌دار شده با آنزیم كه به كونژیوگه معروف است.
- جداسازی كونژیوگه‌های اتصال یافته از نوع آزاد توسط شست‌وشو.
- اضافه كردن سیستم نمایان‌گر كه در حقیقت سوبسترای كروموژن آنزیم است و منجر به تشكیل رنگ شد.
- قرائت چشمی یا طیف‌سنجی.
فرآیند كوتینگ (Coating):
كوتینگ شامل برهم‌كنش سطح فاز جامد و معرص‌های ایمنی است. این برهم‌كنش‌ها وابسته به فاكتورهای متعددی است از جمله میزان انتشار و ژئومتری فاز جامد، زمان، غلظت، وزن ملوكولی، درجه حرارت و خصوصیات شیمیایی سطح فاز جامد و معرف است.
 
فاز جامد:
رایج‌ترین نوع فاز جامد در روش الایزا پلیت‌های 96 خانه‌ای است كه از ماده‌ی پلی‌وینیل كلراید (با قابلیت انعطاف) و یا پلی‌استیرن (غیرقابل انعطاف) تهیه شده‌اند. به طور ایده‌آل چاهك‌های ته‌صاف برای قرائت اسپكتروفتومتری در سنجش‌هایی كه در آن‌ها پیشرفت رنگ وجود دارد، پیشنهاد می‌شود.
معرف‌های ایمنی:
اغلب موادی كه باید به سطح فاز جامد اتصال یابند پروتئینی هستند. آنتی‌بادی‌ها در روش سنجش دوجایگاهی ساندویچی و یا در روش رقابتی برای تشخیص آنتی‌ژن به سطح جامد اتصال می‌یابند. در سنجش‌های دوجایگاهی، آنتی‌بادی كه كوت می‌شود باید از میل تركیبی بالایی برای آنتی‌ژن برخوردار باشد.
روش‌های اتصال:
روش‌های مختلفی برای تهیه‌ی فاز جامد وجود دارد كه به طور كلی در سه گروه طبقه‌بندی می‌شوند.
الف) روش‌های مستقیم یا غیركووالان:
در این روش كه به نام روش جذب غیرفعال نیز نامیده می‌شود، ملوكول پروتئینی كه ممكن است آنتی‌بادی یا آنتی‌ژن باشد از طریق اتصال غیركووالان و به طور كاملاً غیرفعال جذب فاز جامد می‌شود كه یك فرآیند خودبه‌خودی و طبیعی است.
 
ب) روش‌های غیرمستقیم:
اتصال غیرمستقیم آنتی‌بادی یا آنتی‌ژن به فاز جامد از طریق یك آنتی‌بادی ثانویه، پروتئین A یا G و یا استرپتاویدین انجام می‌شود. ابتدا این ملوكول‌ها به فاز جامد به طور غیركووالان اتصال می‌یابد و سپس آنتی‌بادی یا آنتی‌ژن به طور اختصاصی به آن‌ها متصل خواهد شد. این روش دارای محاسنی از جمله قابلیت تكرارپذیری بالا، حساسیت و اختصاصیت مناسب است و ضرورتی برای استفاده از یك آنتی‌بادی خالص و گران‌قیمت وجود ندارد و كارایی كوتینگ نسبت به روش مستقیم بالاتر است.
ج) روش‌های اتصال كووالان:
كوشش برای رفع محدودیت‌های دو روش فوق و فراهم‌سازی نتایج قابل پیشگویی‌تر منجر به پیشرفت و تولید پلیت‌هایی شد كه سطح آن‌ها به طور شیمیایی فعال شده بود. در برخی موارد اتصال یك پلی‌ساكارید و یا یك پلی‌آكریل آمید كه به طور طبیعی به سطوح پلی‌استیرن جذب نمی‌شوند از طریق اتصال كووالان انجام می‌شود.
غلظت (Consenteration):
درك این مسأله بسیار مهم است كه سطوح پلاستیكی دارای یك ظرفیت مشخص برای جذب هستند و این ظرفیت دقیقاً توسط ماهیت پروتئین متصل شده به آن‌ها مشخص می‌شود. بدیهی‌ترین و متغیرترین موضوع در كوتینگ، غلظت مورد استفاده برای كوت كردن پلیت است، چرا كه فاز جامد فقط ظرفیت محدودی برای اتصال دارد. بنابراین تعیین غلظتی كه در آن غلظت سطوح فاز جامد اشباع می‌شود بسیار ضروری است. غلظت مناسب آنتی‌ژن یا آنتی‌بادی برای كوتینگ در هر سیستم بوسیله‌ی یك روش تیتراسیون تعیین می‌شود. اگر غلظت آنتی‌بادی اتصال یافته به سطح فاز جامد به بیش از غلظت مجاز برسد در این صورت اتصالات دولایه‌ای و چندلایه‌ای ناپایدار تشكیل خواهد شد.
بافر كوتینگ (Coating buffer):
بافرهایی كه به طور شایع در كوتینگ پروتئین‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرند عبارت‌اند از:
- بافر كربنات بیكربنات 50 میلی‌مولار با 6/9=pH
- بافر تریس هیدروكلراید 2 میلی‌مولار با 5/8=pH
- بافر فسفات 10 میلی‌مولار با 2/7=pH
به طور معمول برای كوتینگ پروتئین‌ها به فاز جامد پلی‌استیرن از بافر كربنات- بیكربنات استفاده می‌شود.
درجه‌ی حرارت و زمان كوتینگ:
سرعت و میزان كوتینگ وابسته به فاكتورهایی از جمله ثابت انتشار ملوكول اتصال یابنده، نسبت سطح كوتینگ به حجم محلول كوتینگ، غلظت ماده‌ی اتصال یابنده، درجه حرارت، زمان و... است كه این فاكتورها به هم پیوسته‌اند. به دلیل این كه اتصال پروتئین بر روی یك سطح پلاستیكی یك فرایند كنترل شده از نظر انتشار است، باید زمان كافی برای اشباع شدن سطح فاز جامد وجود داشته باشد. زمان مورد نیاز برای كوتینگ به غلظت پروتئین اتصال یابنده و درجه‌ی حرارتی كه كوتینگ در آن انجام می‌شود بستگی دارد. افزایش درجه‌ی حرارت ممكن است یك اثر زیان‌بار بر روی آنتی‌ژن داشته باشد. كوتینگ می‌تواند در حرارت 37 درجه به مدت یك تا دو ساعت كامل می‌شود و انكوباسیون كوتاه‌تر اغلب منجر به یك كوتینگ غیرمتعادل در پروتئین می‌شود.
فرایند بلاكینگ (Blocking):
زمانی كه یك محلول پروتئینی به فاز جامد متصل می‌شود به دلیل اندازه‌ی ملوكول و ممانعت فضایی ایجاد شده ممكن است برخی نواحی از فاز جامد خالی مانده باشد كه این امر با شست‌وشوی بعد از كوتینگ بیش‌تر نمایان می‌شود. این فضا مكان مناسبی برای اتصال عوامل غیراختصاصی در طی سنجش است. برای جلوگیری از اتصالات غیراختصاصی كه خود ایجاد نوعی سیگنال می‌كند پس از كوتینگ یك مرحله‌ی دیگر وجود دارد كه طی آن مكان‌های اشغال نشده توسط ملوكول‌های پروتئینی اصلی، توسط یك پروتئین خنثی پر می‌شود. این بافر مسدودكننده باید دارای ویژگی‌هایی باشد از جمله:
- باید بتواند به تمام نقاط باقی‌مانده و كوت نشده متصل نشود.
- نباید در طی فرایند بلاكینگ جانشین ملوكول‌های از قبل اتصال یافته شود.
- نباید خصوصیات ایمنی ملوكول اتصال یافته را تغییر دهد.
- باید از نظر واكنش خنثی باشد.
- با سیستم سیگنال‌دهنده تداخل نداشته باشد.
مواد بلوك‌كننده‌ای كه به طور معمول مورد استفاده قرار می‌گیرند در سه گروه جای دارند:
- پروتئین‌ها - مواد غیرپروتئینی - دترژنت‌ها
پروتئین‌ها مؤثرترین مواد بلاك‌كننده هستند چرا كه به نظر می‌رسد اثر آن‌ها پایدارتر است. آلبومین سرم گاوی (BSA) رایج‌ترین بلاك‌كننده است. این معرف برای اغلب سنجش‌ها نتایج قابل قبولی داشته و ارزان‌قیمت بوده و به آسانی در دسترس است.
شست‌وشو و بافر شست‌وشو (Washing and Wash Buffer):
شست‌وشوی فاز جامد پس از كوتینگ و در پایان مراحل اضافه نمودن نمونه و ماده‌ی نشان‌دار آنزیمی انجام می‌شود. معرف از شست‌وشو پس از كوتینگ، حذف اتصالات است. ملوكول كوتینگ به فاز جامد بوده و در سایر موارد، هدف جداسازی معرف‌های آزاد از معرف‌های اتصال‌یافته به فاز جامد است. مرحله‌ی شست‌وشو به دنبال خالی نمودن چاهك‌های پلیت از معرف‌های اضافه شده و اضافه نمودن یك محلول شست‌وشو به داخل چاهك انجام می‌شود. محلول استفاده شده یك محلول بافری است و به طور معمول از بافر فسفات سلین 1/0 مولار با 4/7=pH استفاده می‌شود. نمك اضافه شده به محلول به منظور تنظیم قدرت یونی است. به محلول شست‌وشو درصدی از یك ماده‌ی دترژنت اضافه می‌كنند كه مناسب‌ترین غلظت آن حدود 02/0 تا 1/0 درصد است. توئین‌ 20 یك دترژنت ضعیف و ترایتون یك دترژنت قوی است. قدرت یونی و میزان دترژنت موجود در معلول شست‌وشو بسیار حائز اهمیت است. اگر قدرت یونی یا غلظت دترژنت زیاد باشد، باعث شكسته شدن اتصالات اصلی و جدا شدن ملوكول از فاز جامد می‌شود و یا باعث تخریب ملوكول كوت شده می‌گردد.
وجود دترژنت در محلول شست‌وشو باعث تشكیل حباب می‌شود كه اگر محلول خوب تهیه نشود وجود حباب در چاهك باعث به دام افتادن ملوكول‌ها و كاهش سطح تماس چاهك می‌شود و محلول شست‌وشو نمی‌تواند به خوبی با چاهك تماس یابد. در تعدادی از سنجش‌ه از آب شیر به عنوان محلول شست‌وشو استفاده می‌شود ولی توصیه نمی‌شود.
آماده‌سازی نمونه و استانداردها:
یكی از مهمترین خطاهای بالقوه مؤثر در روش‌های سنجش مربوط به خود سنجش نمی‌باشد بلكه مربوط به جمع‌آوری و نگه‌داری نمونه‌هاست.
نمونه‌های با غلظت بالا برای یك اندازه‌گیری صحیح و دقیق در محدوده‌ای از منحنی استاندارد باید رقیق شوند.
 
طبقه‌بندی الایزا:
1) الایزای مستقیم (Direct ELISA):
در این روش آنتی‌ژن یا آنتی‌بادی موجود در نمونه كه باید تشخیص داده شود به طور مستقیم بر سطح فاز جامد كوت می‌شود و سپس آنتی‌بادی یا آنتی‌ژن مكمل آن كه نشاندار شده است به سیستم اضافه می‌شود. در صورت وجود آنتی‌ژن یا آنتی‌بادی مورد نظر در نمونه سیگنال مناسب ایجاد می‌شود. این روش بیش‌تر در كارهای تحقیقاتی استفاده می‌شود.
2) الایزای غیرمستقیم (Indirect ELISA):
این روش برای تعیین آنتی‌بادی اختصاصی و یا تیتراسیون آنتی‌بادی در نمونه‌های سرم مورد استفاده قرار می‌گیرد. اساس آزمایش به این صورت است كه معمولاً سرم رقیق شده به آنتی‌ژن‌های كوت شده در فاز جامد اضافه می‌شود. آنتی‌ژن كوت شده، آنتی‌ژن اختصاصی مربوط به آنتی‌بادی است كه قرار است در نمونه ردیابی شود، پس از افزودن نمونه و طی زمان انكوباسیون و یك مرحله شست‌وشو آنتی‌هیومن گلوبولین نشان‌دار شده با آنزیم به چاهك اضافه می‌شود.
3) الایزای ساندویچ:
الف: (روش Ag Capture یا Ab Sandwich):
در این روش یك آنتی‌ژن در بین دو آنتی‌بادی اختصاصی قرار می‌گیرد، این روش شایع‌ترین روش الایزا محسوب می‌شود. در این روش از یك آنتی‌بادی برای به دام انداختن آنتی‌ژن بر روی چاهك‌های الایزا استفاده می‌شود و آنتی‌بادی دوم كه با آنزیم نشاندار شده است به عنوان شناساگر عمل می‌كند. قابل ذكر است كه در این روش آنتی‌ژن باید دارای دو ناحیه آنتی‌ژنیك متفاوت باشد تا قادر به اتصال به هر دو آنتی‌بادی باشد. در مورد TSH، LH، HCG و FSH از این روش استفاده می‌كنیم.
ب: (روش Ab Capture یا Ag Sandwich):
در این روش آنتی‌بادی را مورد سنجش قرار می‌دهیم بدین صورت كه از یك آنتی‌ژن كوت شده بر روی فاز جامد برای به دام انداختن آنتی‌بادی اختصاصی آن استفاده می‌شود و همان‌ آنتی‌بادی از طریق بازوی دیگر خود (Fab) پذیرای همان آنتی‌ژن اما به صورت نشان‌دار می‌باشد در نتیجه آنتی‌بادی اختصاصی در بین دو آنتی‌ژن قرار می‌گیرد در مورد پلاسمودیوم ویواكس، تروپونماپالیدوم و... از این روش استفاده می‌كنیم.
ELISA (Enzyme-Linked Immunosorbent Assay):
- این تست یكی از تست‌های روتین استفاده شده در آزمایشگاه‌های سرولوژی می‌باشد و اساس كار آن بر پایه‌ی واكنش بین آنتی‌ژن و آنتی‌بادی می‌باشد. این آزمایش را به روش‌های مختلفی از جمله الایزای مستقیم، الایزای غیرمستقیم، الایزای ساندویچ و الایزای رقابتی یا مهاری می‌باشد. كیت مخصوص الایزا شامل دو ردیف 8 و 12 چاهكی است پس در نهایت شامل 96 چاهك می‌باشد. برای انجام تست الایزا به مواد و وسایلی نیازمندیم از جمله:
- كیت 96 خانه‌ای منخصوص الایزا
- كربنات كوتینگ بافر
- بافر بلاك‌كننده
- واشینگ بافر (T.S.T)
- سیترات بافر و سوبسترا
تذكر: مهمترین مرحله در آزمون الایزا محلول‌سازی می‌باشد.
روش تهیه‌ی كربنات كوتینگ بافر:
59/1 گرم! Na2CO3
39/2 گرم! NaHCO3
L 1! H2O
pH ! 6/9
 
روش تهیه‌ی بافر شست‌وشو (T.S.T):
تریس 2 مولار با 5/8=pH (ml5 برمی‌داریم).
NaCl 5 مولار (ml30 برمی‌داریم).
20 Tween (ml1 برمی‌داریم).
سپس آن‌ها را در یك لیتر آب مقطر مخلوط می‌كنیم.
روش تهیه‌ی بلاكینگ بافر:
برای این منظور 5 گرم شیرخشك (Skeed milk) را در ml100 بافر T.S.T حل می‌كنیم.
روش تهیه سیترات بافر:
برای این منظور 529 میلی‌گرم سیتریك اسید را در ml50 آب مقطر مخلوط می‌كنیم و با NaCl آن را به 4=pH می‌رسانیم.
روش دیگر به این صورت است كه یك قرص سیترات را در ml100 آب مقطر حل می‌كنیم.
روش تهیه‌ی سوبسترا (ABTS):
در این روش یك قرص ABTS را در ml100 سیترات بافر می‌ریزیم و در مرحله‌ی نهایی 50 پراكسید هیدروژن اضافه می‌كنیم.
تذكر: در آزمون الایزا رقت‌های سرم را در 12 چاهك افقی و غلظت آنتی‌ژن را در 8 چاهك عمودی می‌ریزیم و هرچه از بالا به پایین می‌رویم از رقت و غلظت آنتی‌ژن كاسته می‌شود.
 
روش انجام كار
100 ماكرولیتر از محلول آنتی‌ژن در كربنات بافر PH=9/6 coating برای هر چاهك ریخته و در دمای 4 درجه یك شبانه یا در دمای اطاق حداقل 3 ساعت نگهداری می‌كنیم پلیت‌ها را 3 بار با (tris washing buffer NaCl+ Tween 20)، شسته هر بار بمدت 5 دقیقه بافر شست‌وشو در چاهك‌ها (به مقدار 200 میكرولیتر) باقی بماند پس از هر بار شست‌وشو پلیت‌ها روی یك سطح صاف كه روی آن دستمال كاغذی گذاشته شده است خشك شود (با ضربه زدن پلیت‌ها روی سطح حجاوی دستمال) پلیت‌ها با بلوك بافر بلوك شوند تا باندهای اضافی ایجاد نشود بلوكینگ بافر skimmed milk (شیر خشك) به مقدار 5 درصد وزنی حجمی در TST(washing Buffer) است كه به مقدار 200 میكرولیتر در هر well ریخته و بمدت یكساعت در دمای اطاق بیا یك شب در 4 درجه نگهداری می‌شود پلیت‌ها سه بار شست‌وشو با محلول شست‌وشو (washing Buffer) سپس سرم مشكوك به همراه كنترل سرم مثبت و منحنی به میزان 100 میكرولیتر به هر چاهك اضافه می‌گردد معمولاً سرم‌ها را به میزان 1:100 در بلوكینگ بافر رقیق و به چاهك‌ها اضافه می‌كنیم پلیت‌ها به مدت یكساعت در دمای اطاق انكوبه شده و سپس 5 بار با محلول شست‌وشو آنها را شست‌وشو داده و بعد آنتی‌بادی دوم كه حاوی كنژوگه است (اصولاً Anti-humen IgG-HRP كونژوگه) را به میزان 1:1000 در محلول TST رقیق كرده و 100 میكرولیتر به هر well اضافه می‌كنیم و بمدت 3 ساعت در دمای اتاق نگهداری می‌كنیم سپس 5 بار با TST شست‌وشو داده و محلول سوبسترا كه در این مورد ABTS (2/2'-azino-di-3-ethilBen2 thiaoline) می‌باشد و معمولاً به شكل قرص است كه هر قرص در 100 میلی‌لیتر نسترات بافر حل می‌شود به مقدار 100 میكرولیتر برای هر چاهك اضافه می‌شود وقتی تغییر رنگ مقایسه شد با كنترل مثبت و منفی یعنی اختلاف رنگ چاهك كنترل مثبت و منفی كاملاً واضح و در بهترین شرایط بود با اضافه كردن 100 میكرولیتر از محلول H2SO4 یك نرمال به هر چاهك واكنش را متوقف می‌كنیم و الایزا را در طول موج nm405 با استفاده از الایزا ریدر می‌خوانیم اصولاً برای محاسبه مثبت و منفی‌ها cut oH تعریف می‌كنیم كه برابر است با میانگین OD حدود 20 نفر SD2 و بالای آن را مثبت و مساوی زیر آن منفی تلقی می‌كنیم.
به طور كلی مراحل الایزا عبارت است از:
- كوت كردن آنتی‌ژن به كف پلیت الایزا
- شست‌وشو با استفاده از T.S.T به تعداد 5 بار
- بلاك كردن با استفاده از بلاكینگ بافر
- اضافه كردن سرم انسانی
- شست‌وشو با T.S.T به تعداد 5 مرتبه
- اضافه كردن آنتی‌بادی ثانویه
- شست‌وشو با T.S.T به تعداد 5 مرتبه
- اضافه كردن ماده‌ی رنگ‌زا
- استفاده از محلول متوقف‌كننده برای جلوگیری از ادامه‌ی واكنش
- خواندن ODهای مورد نظر با استفاده از الایزا ریدر در طول موج‌های معین
       

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 1:0 توسط وحید| |

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 19:56 توسط وحید| |

اعصابم خرابه.

عاشق صداش بودم.

هستم.

چرا هر چی رو من دوست دارم نابود میشه.

چرا

الان تو یه سایت معتبر اینو دیدم.

خداحافظ...آروم بخواب مرد

 

روحت شاد

 

 

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همین جا توی اتاقم یه دفعه گفت  داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که میبست، میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راه شو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن، نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار

دوباره نمیخواد بشه باور من که نمیاد انگار

یه روز همین جا توی اتاقم یه دفعه گفت  داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه میکردم درو که میبست، میدونستم که میمیرم

اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راه شو بگیرم

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

  

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 12:26 توسط وحید| |

Design By : Night Melody