انگل ها و گونه انسان

مناجات

 

اینک تو کجا هستی ای یار من!

 

آیا به مانند نسیم شب زنده داری می‌کنی؟

 

آیا ناله و فریاد دریاها را می‌شنوی و آیا به ضعف و خواری من می‌نگری و از شکیبایی‌ام آگاهی؟؟

 

کجا هستی ای زندگی من!

 

اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت.

 

در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

 

کجا هستی ای عشق من ؟؟

 

آه !!!

 

چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم!

 

"مناجات از کتاب اشکی و لبخندی ، خلیل جبران"

 

 

سلام 

این روزها کتابی می خونم از جبران خلیل جبران عزیز به نام باغ پیامبر و سرگردان.

کتاب بسیار بسیار شریف و زیبایی که باید آدم اهل دلش باشی تا حوصله کنی و بخونیش.

خلاصه یه چند سطر هایی از جبران براتون می زارم.

امتحان وزارت بهداشت هم دیروز برگزار شد و امیدوارم همه دوستان و دشمنان ( از جمله ب) موفق بوده و به تمام آرزوهای خودشون برسند.

پس تا بعد.

 

 

زنی به مردی گفت : دوستت دارم 
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....

 

سکوت را می پذیرم اگر ...

سکوت را می‌پذیرم
اگر بدانم
روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می‌پذیرم
اگر بدانم
روزی چشم‌های تو را خواهم سرود

مرگ را می‌پذیرم
اگر بدانم
روزی تو خواهی فهمید
که دوستت دارم 

"جبران خلیل جبران"


اشک ها و خنده ها 

شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
 
ترانه عاشقانه 


شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببینید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من! این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغگو ! از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعران متنفر خواهم بود !

از کتاب "دیوانه" 

سگ دانا 

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. 
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد. 
آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت "ای برادران دعا کنید؛ هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد." 
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت "ای گربه های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است." 

مترسک 

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم". 
دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام." 
او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند." 
آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. 
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. 
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند. 

دو قفس 

در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی شیری ست، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. 
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید "بامدادت خوش، ای برادر زندانی."

 

زشتی و زیبایی  

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا به هم رسیدند و هر یك از دیگری درباره توانایی شنا كردن 

پرسید،سپس هر دو لباس‌هایشان را درآورده و خود را در امواج دریا رها كردند اندكی بعد زشتی

 از آب بیرون آمد و جامه زیبایی را به تن كرد و راهش را ادامه داد، زیبایی نیز به ساحل بازگشت

 و لباس‌هایش رانیافت و از این‌كه برهنه بود شرمگین شده و به ناچار جامه زشتی را برتن كرد  و 

به راه خود ادامه داد. ازآن روز تاكنون مردان و زنان هرگاه به هم می‌رسند، در شناخت همدیگر 

دچار اشتباه می‌شوند.


منبع : داستان زشتی و زیبایی  از : جبران خلیل جبران ـ باغ پیامبر و سرگردان

 

 

روبروی عرش زیبایی
 
با لحنی آرام پرسیدم : زیبایی چیست که مردم درباره آن اختلاف نظر دارند.

 

گفت : آنچه تو را به خودش جذب میکند. آنچه میبینی و دوست داری بدهی و بستانی. آنچه در آغوش میگیری و

تو را در آغوش میگیرد . الفتی است میان اندوه و شادی . سکوتی است که میشنوی .مجهولی است که

میشناسی و رازی است که کشفش میکنی

آنگاه دست های خوشبویش را بر روی چشم هایم گذاشت و چون دست هایش را برداشت خویش را در آن ذره

تنهایافتم...                                               

منبع : داستان روبروی عرش زیبایی  از : جبران خلیل جبران ـ باغ پیامبر و سرگردان

رنج
 
دررنجی که ما می بریم، درد نه تنها در زخمهایمان، که در اعماق قلب طبیعت نیزحضور دارد. در

تغییر هر فصل، کوهها، درختان و رودها ظاهری دگرگونه مییابند؛ همان گونه که انسان در گذر عمر

با تجربه ها و احساساتش دگرگون میشود. در دل هر زمستان، تپشی از بهار و در پوشش سیاه

 شب، لبخندی از روشنایینمایان است.

                                                                                  

                                                       انسان
 
شاعر هندی گفت:

در نگاه ؛ حیوان گنگ سخنی است که روح حکیم آن را میفهمد.

در یکی از شبها احساسم بر عقلم غلبه کرد و روبروی خانه ای نیمه ویران در اطراف شهر

 ایستادم و سگی لاغر و رنجور دیدم که بر روی خاکستر دراز کشیده بود در حالیکه با 

نا امیدی و اندوه به غروب خورشید مینگریست . گویی میدانست خورشید میخواهد 

نفس های گرمش را از آن مکان دورافتاده و مهجور بستاند لذا با چشمانی اشک آلود 

با خورشید وداع کرد.


با گام هایی آهسته و آرام نزدیک او رفتم و اگر زبان او را میدانستم وی را تسلی خاطر 

میدادم.اما ازاز من ترسید و سعی کرد پیکر بیمار و پر از زخم خود را بلند کند ولی نتوانست 

و نگاههایی تلخ و پر ازملامت و التماس به من انداخت که به جای زبان ؛ سخن ادا میکرد.

سخنی فصیح تر از زبان آدمی وحتی فراتر از اشک های زنانه . و چون به چشم های 

اندوهگینش نگاه کردم احساسم برانگیخته شدو دریافتم که او زبان ما را میداند و چنین 

میگفت :


آیا رنجهایم کافی نیست؟  آخر چقدر باید از سوی مردم ستم ببینم و از بیماری ها رنج 

بکشم ؟ برو ومرا تنها بگذار شاید در آخرین لحظات بتوانم از خورشید گرما بگیرم ..من از 

ظلم بنی آدم و سنگدلی اوگریختم و به اینجا پناه بردم.از من دور شو.! زیرا تو یکی از آنها

 هستی . من حیوان پستی هستم امابرای انسان خالصانه خدمت کردم و شریک اندوه هایش

 بودم و از ته مانده های سفره اش میخوردم وبا استخوانهایی که با دندانهایش پاک کرده بود 

خرسند و خوشبخت میشدم اما چون پیر و رنجور شدم مرا از خانه اش طرد نمود تا در کوچه 

بازیچه ی نوجوانان شوم..


ای بنی آدم ! من حیوانی ضعیف اما شبیه بسیاری از انسانها هستم ...همچون سربازانی

که در دوران جوانی از وطن دفاع میکنند و میجنگند و چون سالخورده شوند در فراموشی

 به سر میبرند ..من همچون زنی هستم که در جوانی دل ها را شاد مینمود و برای تربیت

فرزندانش شب زنده داری میکردو میکوشید تا مرد فردا به وجود آید اما چون پیر و

 سالخورده شد فراموش میشود و از او بیزار میشوند....


آه ! چقدر تو ستمکار و سنگدلی ای انسان !!

آن حیوان گنگ با نگاه هایش سخن میگفت و قلبم سخن او را میفهمید و چون چشمهایش

 را بست نخواستم مزاحم او شوم پس دور شدم و رفتم......



انسان  از : جبران خلیل جبران ـ  کتاب اشکی و لبخندی

 

عشق از نگاه جبران خلیل جبران

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ، هرچند راه سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید ، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ، هرچند او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می‌نهد به صلیب نیز می‌کشد.
و چنانکه شما را می‌رویاند شاخ و برگ شما را هرس می‌کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می‌رود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می‌کند.
همچنین تا عمیق‌‌ترین ریشه‌های شما پایین می‌رود و آنها را که به زمین چسبیده‌اند تکان می‌دهد.
عشق شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می‌آرود.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می‌رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می‌کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می‌نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتار می‌کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.

 

و در آخر:

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب
که به صد عشق و هوس مي ارزيد 

من خودم بودم دستي که صداقت ميکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم هر پنجره اي
که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود
و خدا ميداند بي کسي از ته دلبستگي ام پيدا بود

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گيسوي بلند
و نه آلوده به افکار پليد
من به دنبال نگاهي بودم
که مرا از پس ديوانگي ام ميفهميد

آرزويم اين بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چيره به شفافي صبح
به خودم مي گفتم
تا دم پنجره ها راهي نيست

من نمي دانستم
که چه جرمي دارد
دستهايي که تهي ست
و چرا بوي تعفن دارد
گل پيري که به گلخانه نرست

روزگاريست غريب
تازگي ميگويند
که چه عيبي دارد
که سگي چاق رود لاي برنج

من چه خوشبين بودم
همه اش رويا بود
و خدا مي داند
سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود

جبران خليل جبران

 

 

و خوب چه می شود کرد.به قول آزاده خانم:

 

حال من و تو

 

حال عقربه های ساعتی است

 

که مدام از پی هم می دوند

 

تا شاید

 

مگر معجزه ای شود و ساعتی یکبار

 

یکدگر را در آغوش کشند

 

هرچند برای لحظه ای

 

لحظه ای هرچند کوتاه

 

اما فراموش نشدنی

 

از همان لحظه ها

 

که نمی توان از کنارشان گذشت

 

به همین سادگی ها

 

.

 

دویدن و نرسیدن

 

سهم من بود و تو بود و آن دو عقربه

 

.

 

کاش یا عشق عقربه ها جور دیگری بود

 

یا عشق من و تو

 

و یا این سرنوشت لعنتی

 

که کسی برای نوشتنش سوالی از من و تو نکرد

 

.

 

اینگونه یا ساعت از حرکت باز می ایستاد

 

یا این روزگار لعنتی

 

و یا این تکاپوی رسیدن را

 

شیرینی وصل پایان می داد ..

.

.

.

که نداد.

 

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 17:41 توسط وحید| |

تقدیم به پری:

باز دوباره با نگاهت، این دل من زیرو رو شد

باز سر کلاس قلبم درس عاشقی شروع شد

دل دوباره زیرو رو شد

با تموم سادگی تو حرفتو داری میگی تو

میگی عاشقت میمیونم، میگم عشق آخری تو

حرفتو داری میگی تو

میدونی حالم این روزا بدتر از همست

آخه هرکی رسید دل ساده ی من رو شکست

قول بده که تو از پیشم نری

واسه من دیگه عاشقی جاده ی یک طرفست

میمیرم بری آخرین دفعست

پرواز تو قفس شدم بی نفس شدم

دیگه تنها شدم توی دنیا بدون خودم

راستشو بگو این یه بازیه

نکنه همه حرفای تو مثه حرف همه

صحنه سازیه این یه بازیه

بی هوا نوازشم کن اشک و غصه هامو کم کن

با نگاه بی قرارت باز دوباره عاشقم کن

اشک و غصه هامو کم کن

دل من بهونه داره حرف عاشقونه داره

راه دیگه ای نداره غیر از اینکه باز دوباره

سر رو شونه هات بزاره

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 0:27 توسط وحید| |

سلام 

خوب می دونم می دونید من عاشق ترانه های فرانسوی هستم.

این زبون رو دوست دارم.

یک جوریه.

آهنگای زیر هم خیلی دلنشینند.

امشب فکر کنم بی خیال انگل شم.

دارم با پری می رم بیرون.

امروز خیلی شیطون شده.

تا بعد.

دانلود آرامش بخش ترین آلبوم پیانو در جهان

 آرامش بخش ترین آلبوم پیانو در جهان

 

آهنگساز : VA
آلبوم :  The most relaxing Piano album in the world…Ever
ژانر  : Classical
سال تولید : 2009
کدک های صوتی  : MP3
کیفیت  : 320kbps | 128kbps
حجم  : 294MB | 118MB
مدت زمان  : 02:08:36
آهنگ انتخابی  : 5-20

 

 

 

Claro de Luna

لینک دانلود مستقیم آهنگ

کیفیت : 128kbps / حجم : 4.4MB

Claude Debussy – Claro de Luna

 

Sonata for Piano No.8

لینک دانلود مستقیم آهنگ

کیفیت : 128kbps / حجم : 5.2MB

Ludwig van Beethoven – Sonata for Piano No.8

 

Tracklist:

1. Wolfgang Amadeus Mozart – Piano Concerto No.21 (Stephen Hough) – (05:24)
2. Ludwig Van Beethoven – Piano Sonata No.14 Claro de Luna (Moura Lympany) – (04:00)
3. Johann Sebastian Bach – Jesus Alegria de los Hombres (Moura Lympany) – (03:33)
4. Frederic Chopin – Nocturne No.2 (John Ogdon) – (05:20)
5. Claude Debussy – Claro de Luna (Moura Lympany) – (04:59)
6. Edvard Grieg – Piano Concerto in A Minor (Cecile Ousset) – (06:33)
7. Isaac Albeniz – Tango 8 (Moura Lympany) – (03:19)
8. Franz Liszt – Sueno de amor (John Ogdon) – (04:33)
9. Frederic Chopin – Waltz No.9 (Dmitri Alexeev) – (05:09)
10. Sergei Rachmaninov – Rapsodia sobre un tema de Paganini Variacion (Simon Rattle) – (03:02)
11. Robert Schumann – Traumerei (Ensueno) (Moura Lympany) – (02:43)
12. Enrique Granados – La Maja Y El Ruisenor (Magda Tagliaferro) – (05:33)
13. Frederic Chopin – Nocturno No.5 (Maurizio Pollini) – (03:31)
14. Erik Satie – Gymnopedie No.1 (Aldo Ciccolini) – (03:12)
15. Ludwig Van Beethoven – Para Elisa (Moura Lympany) – (03:22)
16. Frederic Chopin – Estudio No.3 \\"Tristesse\\" (John Ogdon) – (04:16)
17. Felix Mendelssohn – Cancion de primavera (Daniel Adni) – (02:42)
18. Dmitri Shostakovich – Concierto para piano No.2 Andante (Dmitri Alexeev) – (06:06)
19. Wolfgang Amadeus Mozart – Concerto for Piano No.20 (Annie Fischer) – (6:13)
20. Ludwig van Beethoven – Sonata for Piano No.8 (Walter Gieseking) – (5:48)
21. Johann Sebastian Bach – Goldberg Variations (Maria Tipo) – (3:02)
22. Fryderyk Chopin – Concerto for Piano No.1 (Maria Tipo) – (4:04)
23. Isaac Albaniz – Suite Espanola (Garrick Ohlsson) – (5:07)
24. Johannes Brahms – Waltzes For Piano 4 Hands (Moura Lympany) – (1:37)
25. Johann Sebastian Bach – Concerto for Harpsichord (Andrei Gavrilov) – (3:24)
26. Edvard Grieg – Lyric Pieces Book 3 (Daniel Adni) – (2:48)
27. Fryderyc Chopin – Nocturnes For Piano (Daniel Adni) – (6:16)
28. Ludwig van Beethoven – Emperor Concerto, Concerto For Piano (Walter Gieseking) – (5:20)
29. Claude Debussy – Preludes Book 1 (Moura Lympany) – (2:35)
30. Federico Mompou – Cancons I Dansas (Gonzalo Soriano) – (3:45)
 

لینک دانلود مستقیم کامل آلبوم

کیفیت : 320kbps | حجم : 294MB

VA – The most relaxing Piano album in the world…Ever! (2009)

 

لینک دانلود مستقیم کامل آلبوم

کیفیت : 128kbps | حجم : 118MB

VA – The most relaxing Piano album in the world…Ever! (2009)

 

 

دانلود برترین آثار لودویگ وان بتهوون

مجموعه ایی از برترین آثار لودویگ وان بتهوون

 

آهنگساز : Beethoven
آلبوم : The Very Best of Beethoven
ژانر : Classical
سال تولید : ۲۰۰۵
کدک های صوتی : MP3
کیفیت : ۱۲۸ / ۳۲۰ kbps
مدت زمان : ۷۶:۱۶ + ۷۹:۳۴
حجم : ۱۴۱ / ۲۶۷ Mb
آهنگ انتخابی : Selection

 

 

Allegro vivace

لینک دانلود مستقیم

کیفیت : ۱۲۸kbps / حجم : ۷٫۵۲ MB

Beethoven – Cello Sonata No. 3 in A major, Op. 69 III. Adagio cantabile – Allegro vivace

 

Adagio cantabile

لینک دانلود مستقیم

کیفیت : ۱۲۸kbps / حجم : ۴٫۲۷ MB

Beethoven – Piano Sonata No. 8 in C minor, Op. 13, Pathetique II. Adagio cantabile

 

Rondo Allegro

لینک دانلود مستقیم

کیفیت : ۱۲۸kbps / حجم : ۱۰٫۲۵ MB

Beethoven – Violin Concerto in D major, Op. 61 III. Rondo Allegro

 

Adagio molto espressivo

لینک دانلود مستقیم

کیفیت : ۱۲۸kbps / حجم : ۵٫۲۲ MB

Beethoven – Violin Sonata No. 5 in F major, Op. 24, Spring II. Adagio molto espressivo

 

Tracks:

CD1

01. Symphony No. 5 in C minor, Op. 67: I. Allegro con brio
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Nicolaus Esterhazy Sinfonia
Conductor: Bela Drahos 5:35

02. Egmont, Op. 84: Overture
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Slovak Philharmonic Orchestra
Conductor: Stephen Gunzenhauser 8:25

03. Piano Sonata No. 14 in C sharp minor, Op. 27/2, "Moonlight": I. Adagio sostenuto: Piano Sonata No. 14 in C sharp minor, Op. 27/2, Moonlight: I. Adagio sostenuto
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Jeno Jando 5:18

04. String Quartet No. 9 in C major, Op. 59/3, "Razumovsky": IV. Allegro molto: String Quartet No. 9 in C major, Op. 59/3, Razumovsky: IV. Allegro molto
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Ensemble: Kodaly Quartet 5:57

05. Violin Concerto in D major, Op. 61: III. Rondo: Allegro
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Takako Nishizaki
Nicolaus Esterhazy Sinfonia
Conductor: Kenneth Jean 11:15

06. Fidelio, Op. 72, Act I: No. 9 Abscheulicher! wo eilst du hin?
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Inga Nielsen
Nicolaus Esterhazy Sinfonia
Conductor: Michael Halasz 7:28

07. Piano Sonata No. 8 in C minor, Op. 13, "Pathetique": II. Adagio cantabile: Piano Sonata No. 8 in C minor, Op. 13, Pathetique: II. Adagio cantabile
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Jeno Jando 4:44

08. Symphony No. 6 in F major, Op. 68, "Pastoral": I. Allegro ma non troppo: Symphony No. 6 in F major, Op. 68, Pastoral: I. Allegro ma non troppo
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Nicolaus Esterhazy Sinfonia
Conductor: Bela Drahos 11:04

09. Violin Sonata No. 9 in A major, Op. 47, "Kreutzer": III. Finale: Presto: Violin Sonata No. 9 in A major, Op. 47, Kreutzer: III. Finale: Presto
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Jeno Jando | Takako Nishizaki played Violin 6:28

10. Piano Concerto No. 5 in E flat major, Op. 73, "Emperor": Rondo: Allegro: Piano Concerto No. 5 in E flat major, Op. 73, Emperor: Rondo: Allegro
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Capella Istropolitana
Conductor: Barry Wordsworth 10:04

CD2
01. Symphony No. 3 in E flat major, Op. 55, "Eroica": III. Scherzo: Allegro vivace: Symphony No. 3 in E flat major, Op. 55, Eroica: III. Scherzo: Allegro vivace
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Nicolaus Esterhazy Sinfonia
Conductor: Bela Drahos 5:56

02. Bagatelle in A minor, WoO 59, "Fur Elise": Bagatelle in A minor, WoO 59, Fur Elise
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Balazs Szokolay 3:07

03. Mass in D major, Op. 123, "Missa Solemnis": Benedictus: Mass in D major, Op. 123, Missa Solemnis: Benedictus
Composer: Ludwig Van Beethoven
Phillips, Lori, soprano
Redmon, Robynne, mezzo-soprano
Taylor, James, tenor
Baylon, Jay, bass-baritone
Osdale, Mary Kathryn van, violin
Nashville Symphony Chorus
Nashville Symphony Orchestra 10:23

04. Violin Sonata No. 5 in F major, Op. 24, "Spring": II. Adagio molto espressivo: Violin Sonata No. 5 in F major, Op. 24, Spring: II. Adagio molto espressivo
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Jeno Jando | Takako Nishizaki played Violin 5:45

05. Piano Concerto No. 4 in G major, Op. 58: III. Rondo: Vivace: Piano Concerto No. 4 in G major, Op. 58: III. Rondo (Vivace)
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Capella Istropolitana
Conductor: Barry Wordsworth 9:57

06. Andante in F major, WoO 57, "Andante favori": Andante in F major, WoO 57, Andante favori
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Balazs Szokolay 7:35

07. Symphony No. 7 in A major, Op. 92: II. Allegretto
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Stefan Vladar
Nicolaus Esterhazy Sinfonia
Conductor: Bela Drahos 8:11

08. Piano Trio No. 7 in B flat major, Op. 97, "Archduke": II. Scherzo: Piano Trio No. 7 in B flat major, Op. 97, Archduke: II. Scherzo
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artists: Jeno Jando | Takako Nishizaki played Violin | Csaba Onczay played Cello 6:22

09. Cello Sonata No. 3 in A major, Op. 69: III. Adagio cantabile – Allegro vivace
Composer: Ludwig Van Beethoven
Artist: Maria Kliegel | Nina Tichman played Piano 8:24

10. Symphony No. 9 in D minor, Op. 125, "Choral": IV. Finale: Presto: Symphony No. 9 in D minor, Op. 125, Choral: IV. Finale: Presto (excerpt)
Composer: Ludwig Van Beethoven
Lechner, Gabriele, soprano
Elias, Diane, contralto
Pabst, Michael, tenor
Holzer, Robert, bass-baritone
Zagreb Philharmonic Chorus
Zagreb Philharmonic Orchestra
Edlinger, Richard, Conductor 13:54

 

لینک دانلود مستقیم کل آلبوم

کیفیت : ۳۲۰kbps / حجم : ۲۶۷ MB

The Very Best of Beethoven (2005)

 

لینک دانلود مستقیم کل آلبوم

کیفیت : ۱۲۸kbps / حجم : ۱۴۱ MB

The Very Best of Beethoven (2005)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 22:3 توسط وحید| |

سلام

اکثر دوستان با علایم انواع لیشمانیازیس ها آشنایی دارند ولی خوب اکثریت با علایم بیماری در سگ که از مخازن مهم فرم احشایی تو کشور ماست چندان مانوس نیستند.

تو پایین یک سری تصویر جالب گذاشتم.

مخصوصا اون شکل که ناخن های بلند سگ رو نشون می ده و به اونیکوگریفوزیس معروفه.

خوب فکر می کنید معنی این کلمه چیه.

یادمه کتاب کنترل لیشمانیازیس ها رو که ترجمه می کردم به اون برخوردم و اونجا توضیح دادمش.

اونیکو در زبان لاتین یعنی ناخن و گریفون یا گریفین در اساطیر یونام باستان موجود افسانه ای با سر و پنجه عقاب و بدن شیر بوده و به عبارتی همون شیر دال خودمون.

پس اونیکوگریفوزیس یعنی موجودی که ناخن هاش شبیه ناخن گریفین( یعنی مثل پنجه عقاب بلند و خمیده) شده است.

جالب بود .

نه.

پس اگه خوشتون اومد یه نظر بزارید.

البته مهم نیست نظر بزارید یا نه ولی فقط می خوام بدونم بعد این مدت نبودن کیا اینجا رو هنوز می خونند.

پس اگه خوندیدو نظر نزاشتید( یا کسی هستید که روتون نمیشه نظر بزارید!) بدونید که از نظر شرعی و عرفی و اخلاقی و روحی کارتون حرامه و من راضی نیستم.

این از فتاوی جدید منه.

خود دانید.

پس تا بعد.

 

Leishmaniasis In Dogs Common with leishmaniasis,

Common with le...

Leishmaniasis In Dogs 2008, canine leishmaniasis

2008 canine le...

 

 

Leishmaniasis In Dogs Disease in dogs with its

Disease in dog...

Leishmaniasis In Dogs A dog with leishmaniasis

A dog with lei...

Leishmaniasis In Dogs 2008, canine leishmaniasis

2008 canine le...

Leishmaniasis In Dogs Cutaneous leishmaniasis

Cutaneous leis...

Leishmaniasis In Dogs A dog with leishmaniasis will

A dog with lei...

 

 

Leishmaniasis In Dogs Dogs is report in 65-70%.

Dogs is report...

Leishmaniasis In Dogs To be a magnificent dog.

To be a magnif...

Leishmaniasis In Dogs Picmonkey collage 3

Picmonkey coll...

Leishmaniasis In Dogs

Leishmaniasis ...

Leishmaniasis In Dogs Leishmaniasis in dogs

Leishmaniasis ...

Leishmaniasis In Dogs Of canine leishmaniasis.

Of canine leis...

Leishmaniasis In Dogs Leishmaniasis (kalazaar)

Leishmaniasis ...

Leishmaniasis In Dogs Dogs exhibited superficial

Dogs exhibited...

 


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 23:59 توسط وحید| |

سلام

خوب خیلی از ماها -تقریبا هممون -بچگی ها کرم های ریز کوچولوی مهربونی رو که تو مدفوعمون وول می خوردند دیدیم.

همون کرم عزیزی که وقتی کسی تنش بخواره می گیم مگه کرمک داری!!

انتروبیوس ورمیکولاریس یا همان کرم نشیمنگاه یا همون کرمک خودمون از جالب ترین انگل هاست که خوب بحث تو چرخش تو حوصله الان من نیست.

فقط تو یه سایتی در مورد درمان خونگی اون مطلبی دیدم براتون گذاشتم.

چند مدتی دارم روی یه کتاب جدید کار می کنم.

این کتاب چند فصل از یه کتاب طب سنتی چینی که مربوط به درمان بیماری های انگلیه.

مدت ها پیش با اینکه خیلی دوست داشتم خودم این کار رو انجام بدم ترجمه اونو به یه نفر که مثلا دوستش داشتم پیشنهاد داده و کتابو بهش دادم.

روزگار گذشت و ما و اون گذشتیم و چرخید و چرخید و دیدم همونطور که بی خیال ما شده بی خیال کتاب هم شده.

برای همین منم از خدا خواسته افتادم رو کتاب.

می خوام مطالب مربوط به کتب طب سنتی ایران رو هم در کنار اون اضافه کنم تا یه چیز عالی بشه.

عمر و زندگی و لحظات ما هم به این چیزا می گزره.

شما به تفریح و زندگی و بچه اوردن و بزرگ کردنشون برسید ما هم به گسترش دانش جهانی!!

خیلی هم راضی ام چون من می تونستم کارای شما رو بکنم ولی شما هیچ وقت نخواهید توونست بابا وحید محقق بشید!

خودبزرگ بینی نیست .حقیقتو می گم.

بله.

حالا همین الان در حین سرچ کور یکهو یه کتاب 2014 اکسلنت سوپر عالی در مورد طب چینی در درمان بیماری های انگلی پیدا کردم.

ممنونم خداجون که هوای کارای علمیمو داری.

خوب بسه.تا بعد.

Natural Cure for Pinworms

by Sam Malone

Pinworm, threadworm, or seat worm is a type of roundworm; it is thin and white in color and is an intestinal parasite that often affects children. The medical term for the infection is called as enterobiasis. If the child has enterobiasis, one can see the pinworms in the rectum area. Pinworm infection is often caused by accidentally inhaling or ingesting the eggs; eggs are normally found under our nails, and they enter our bodies when we eat food or scratch our skin. A tiny opening is enough for the pinworm to cause infection. 

Symptoms


The presence of pinworms is identified by an irritation and burning sensation in the rectum area, and sometimes in the genital area as well. This often makes it difficult for the child to sleep at night as the irritation worsens during the night when the females are active and move out of the anus to deposit the eggs. The eggs are translucent and jelly-like, and attach themselves to available surfaces. Pinworm infections often spread among people who live in close contact, most often within a household. The initial transmission occurs when it comes in contact with fingernails, hands, night clothes and bed linen and further spreads through toys, furniture, and bathroom fixtures; even pets at home are carriers of the infection. 

While pinworms are not considered dangerous and do not cause severe health problems, they can be very trying. In addition to sleeplessness, some people may experience diarrhea as well. Pinworm infection may also lead to emotional disturbances, anorexia, weight loss, and enuresis. Persistent itching can lead to inflammation and secondary bacterial infection of the perianal area. Pinworms can also affect the vulva, vaginal wall, cervix, endometrium, ovaries, and liver. 

Diagnosis and Treatment


Pinworms need to be diagnosed by a physician, who will take liquid sample from the rectum and study it for the presence of pinworms and their eggs. Parents can also check the child’s rectal area to see if there is pinworm infection. Conventional medicine for pinworm infection includes pyrantel palmoate, piperazine, or mebendazole. 

Home Remedies for Pinworms


Traditional medicine and natural remedies have been found to be effective in eradicating pinworm infection. 

  • Garlic is highly beneficial in treating pinworm. You can either eat raw garlic or make a juice of garlic (5 g), mixed with three cloves and four ounces of carrot juice. The juice can be consumed every two hours for seven to ten days.
  • Water extract from centella leaves can be taken on an empty stomach for 10 to 12 days to eliminate pinworm infections.
  • Pumpkin seeds have also been found to be effective in treating pinworms.
  • Dry turmeric powder is an excellent home remedy for pinworm infection. Turmeric powder mixed with coconut oil or castor oil can be applied to the rectal area for a week.
  • Mint tea also helps to eradicate pinworm infections.
  • Drumstick tree or Moringa Oleifera seeds can be powdered and consumed to cure pinworm infection. In general, drumstick tree leaves, flowers and seeds are considered to have potential medicinal value that keeps the intestines clear of any infection.
  • Coriander is a natural remedy for pinworm infections. It can be added in plenty in food or made into chutney with few teaspoons of grated coconut and two pods of garlic and salt and dry red chilies, to taste.
  • Ginger extract or pickled ginger is also natural remedy for pinworms.
  • For children, apple cider vinegar can be diluted with water, and given to them every day.
  • Diluted clove oil can also be administered to treat pinworms. One part of cloves can be ground with ten parts of flaxseeds, and this mixture can be taken along with food on alternate days for three days.

Reference

  1. Traditional phyto-remedies for worm infestations of two important tribal communities of Assam, India, P. Hazarika and B. K. Pandey, Asian Journal of Traditional Medicines, 2010, 5 (1)
  2. http://www.healthguidance.org/entry/15625/1/Home-Remedies-for-Pinworms.html

 

Pinworm Infection, Enterobius vermicularis Medications

Definition of Pinworm Infection, Enterobius vermicularis:

Pinworm Infection is the most common worm infection in the United States. Pinworm eggs are spread directly from person to person and infect the intestines.

 

Drugs associated with Pinworm Infection, Enterobius vermicularis

The following drugs and medications are in some way related to, or used in the treatment of Pinworm Infection, Enterobius vermicularis. This service should be used as a supplement to, and NOT a substitute for, the expertise, skill, knowledge and judgment of healthcare practitioners.

Drug Name DownUp(View by: Brand | Generic)ReviewsRatings DownUp
Albenza (ProMore...)
generic name: albendazole class: anthelmintics
0 reviews Not rated
Be the first
Vermox (More...)
generic name: mebendazole class: anthelmintics
0 reviews
  
Rate it
9.0
Pin-X (More...)
generic name: pyrantel class: anthelmintics
4 reviews
  
Rate it
6.8
Reese's Pinworm Medicine (More...)
generic name: pyrantel class: anthelmintics
0 reviews Not rated
Be the first
Ascarel (More...)
generic name: pyrantel class: anthelmintics
0 reviews Not rated
Be the first
Pinworm Medicine (More...)
generic name: pyrantel class: anthelmintics
0 reviews Not rated
Be the first
Antiminth (More...)
generic name: pyrantel class: anthelmintics
0 reviews Not rated
Be the first
Pinworm Caplets (More...)
generic name: pyrantel class: anthelmintics
0 reviews Not rated
Be the first
 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 19:53 توسط وحید| |

سلام

این آهنگ رو هرچند روحیه خراب کنه خیلی دوست دارم.

گوش دادنش برای خیلی از شما تجدید خاطرست.

 

 

«خواننده : ناصر عبداللهی
نام آهنگ : خدانگهدار
آلبوم: دوستت دارم

آهنگ ساز : ناصر عبداللهی
تاریخ انتشار : 1379»

  

ابتدای این آهنگ دکلمه ای بیاد ماندنی از پرویز پرستویی هست با شعری ازمجتبی معظمی.

 

یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.
راهی نروم که بی راه باشد.
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که روز و روزگار خوش است.
همه چیـز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب!
تنها ! ... دل ما٬ دل نیست.
آره!

 

و سپس اجرای زیبای ناصر عبدالهی از شعر یغما گلرویی.

 

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم 
تا دیگه از پا نیفتم

گریه کردم گریه کردم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سدو می شکستم

اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه
یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونهء خورشید
واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تکون دادن آخر
توی اون کوچه ی خلوت
بغض بی وقفه ی آواز
گریه های بی نهایت

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
گریه کردم گریه کردم

 

 لینک دانلود این ترانه از سرور پیکوفایل


http://s1.picofile.com/file/7330649137/Naser_Abdollahi_khodanegahdar.mp3.html

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21:30 توسط وحید| |

سلام

یک زمانی البته نه چندان دور با یکی از یک زمانی دوستانم تبدیل شدیم به دشمن خونی.

خوب من همیشه اعتقاد دارم همه سوئ تفاهم ها از حرف نزدن پیش میاد و اگر کسی واقعا خوب دقت کنید واقعا با حسن نیت باشه و ریگی تو کفشش نباشه همیشه این حرف زدن حلال همه چیزه.و خوب خدا را شکر ما ایرانی ها تو همین نکته کم مشکل نداریم.

هیچ کدون زبون هم رو نمی فهمیم و توانایی بر قراری ارتباط سالم با هم و بر طرف کردن مشکلات رو نداریم و این هم ریشه تو ضعف فرهنگی مون داره.

حالا وقتی کسی ریگی تو کفشش باشه دیگه این مساله نیست.

یادمه با اون دوست سر مساله ای مشکل داشتم که هنوزم به اون اعتقاد دارم.و البته هیچ وقت نمی بخشمش.

هر چند می دونم اگر نبخشی بخشیده نخواهی شد ولی حاضرم تا خود ته جهنم برم ولی اونم اونجا ببینم.

خوب وقتی با اون روزگاری رفیق مشکل پیدا کردم به جای اینکه سر حل مساله با من گفتمان کنه بنا رو روی سکوت گذاشت.

جالب بود که حتی وقتی مستقیما ازش خواستم مشکل رو حلاجی کنیم باز بی جواب گذاشت.

حتی روزی برای تحریکش تو ایمیلی بهش گفتم خرمگس ! ومثلا تحریکش کنم تا باهام صحبت کنه و من ازش معذرت بخوام و بهش بگم باور کنه می دونم تقصیر اون نبود.

ولی اون سکوت کرد.

و همین سکوتش منو متقاعد کرد که حق با من بوده.

یا شایدم به خیال خودش طرف رو آدم حساب نکرده.

یک نفر دیگه هم بود که هر وقت اینجوری تحریکش می کردم به حرف می اومد و اختلافامون حل میشد.

جالبه اونم مدتیه به این روش جواب نمی ده و برام مسجل می کنه که باز حق با من بوده.

حالا حرف سر چیه.

با همدیگه حرف بزنید.

با ور کنید نمی میرید.به جای اینکه یک سری عقده رو یه عمر با خودتون اینور و انور ببرید با هم حرف بزنید.

این قابلیتو تو خودتون تمرین کنید و اول از همه با حرف زدن با خودتون شروع کنید.

چند تا داستان قشنگ هم براتون می زارم بخونید.

امروز پری رو دیدم.

با هم کلی  به ریش ب خندیدیم که فکر می کرد با رفتنش پری هم می ره.

نمی دونست که بد جوری می بازه.

پس تقدیم:

 

 

daneshvar

 

تصادف

سیمین دانشور

 

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌امدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌امدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت بخانه می‌آمدم می‌گفت: “گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن” و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه به دهان گذاشت و گفت: “راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض آقا برسانم. ” راست نشستم و بند دلم پاره شد. گفت: “باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید. ” گفتم: “عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟” گفت:”خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟” گفتم: “ جانم تو که رانندگی بلد نیستی. . . ” گفت‌: “از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر. ”دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم نادیا. گفتم: “زن، می‌دانی که سی هزاز تومان به زبان ساده می‌آید، از کجا چنین پولی در بیاورم. تو که می‌دانی حقوق من فقط به خرجمان می‌رسد. یک شاهی پس انداز نداریم، با دو تا بچه کودکستانی و این همه خرج ایاب و ذهاب. . . ”

 

از زبانم در رفت، ‌اما دیگه کار از کار گذشته بود. زنم گفت: “ بله، آقای عزیز، من هم برای همین خرج ایاب و ذهاب ماشین می‌خواهم.‌ترا صبح‌ها می‌برم اداره و ظهر‌ها بر می‌گردانم. بچه‌ها را می‌برم کودکستان. . . . کلی از خرجمان کم می‌شود. ”

 

گفتم: “زن عقل از سرت پریده. یکی نان نداشت بخورد، اتاق برای پیاز خالی می‌کرد. ” گفت: “اتاق که داشت اتاقش را گرو می‌گذاشت جانم، ما هم می‌توانیم خانه را گرو بگذاریم. آدم اگر تو این دنیا فقط یک ماشین داشته باشد همه چیز دارد، ناسلامتی در بانک کار گشایی هستی و راه چاه کار را هم بلدی. ”

 

گفتم: “زن، تمام داروندار ما همین خانه است، تو که نمی‌دانی پدرم با چه آرزو بدلی این خانه را سرهم کرد؟ گروش که گذاشتیم پول از کجا در بیاوریم از گرو درش بیاوریم. ”

 

گفت: “ تا آن وقت خدا کریم است . . . ” آب دهانش را فرو داد وگفت‌: “ ببین عزیزم از تو کاخ خواستم؟ سفر اروپا خواستم؟ تو حتی یک عروسی درست و حسابی برایم نگرفتی. آرزوی لباس سفید و تور به دلم ماند. ” فکری کرد و ادامه داد‌: “یادم است سرما خورده بودم گفتم برایم پالتو پوست بخرگفتی عزیزم کریسیدین د بخور. ” و لب ورچید. برای آن که به گریه نیفتد گفتم: “بگذار کمی‌استراحت به کنم. بعد فکرش را می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد؟ شاید یک ماشین قسطی برایت خریدم. . . ”

 

گفت: “قسطی، بی قسط، آن وقت می‌شویم بنده قسط، بنده مصرف که هستیم. بنده قسط هم می‌شویم. ”

 

این حرفها حرف‌های خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود. . . یعنی زنم خدای نکرده. . . زبانم لال. . .

 

گفت: “چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروب‌های دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمی‌کند. آخرش نخلستان‌های بهمنی نصیب من می‌شود. یک خانه‌ی حسابی در جاده پهلوی می‌خریم. فکرش را کرده‌ام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس. ”

 

زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنی‌های شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر می‌گشتند وما را ورانداز می‌کردند و کرکر می‌خندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسه‌ها، بعد از سرود و اعلان پپسی و تیغ خود‌تراش، داشتند سمت‌های از برنامه آینده را می‌دادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغ‌ها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان. . . این جریان قطع فیلم و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد. می‌گفت: “مسخره بازی در آورده اید، هیچ جای دنیا برای هیچ تازه واردی همه مقدمات فیلم ر از نو شروع نمی‌کنند. ” صدایش شبیه صدای یکی از گویندگان آشنای رادیو تهران بود یا ادای آن گوینده را در می‌آورد. دردسرتان ندهم ما هم شیر شدیم و با دختر مدرسه هورا کشیدیم و سوت بلبلی زدیم، سینما به هم ریخت، همه مان را بردند کلانتری. در کلانتری هم افسر کشیک و هم مرا خاطر خواه خود کرد. معلوم شد هر بار که فیلم از نو شروع می‌شده به خاطر گل روی کسی بوده از شهردار و فرماندار و ریاست شهربانی.

 

به زنم گفتم: “بهتر است کاغذی به پدر جانت بنویسی و بگویی علی الحساب. . . ” که‌ترکید حالا گریه نکن کی بکن. برای آن که آرامش بکنم گفتم‌: “خوب‌امدیم و ماشین را خریدی، تو این خانه ی فسقلی بی گاراژ ماشین را کجا می‌گذاری؟”اشک‌هایش را پاک کرد . گفت: “می‌دانستم می‌خری، تو مرد خوبی هستی، فقط‌ترسویی؛فکر جای ماشین را هم کرده‌ام، یک زنجیر می‌خرم، ماشین را شب‌ها به تیر سمنتی چراغ برق جلو خانه می‌بندیم. تیر اول برای ماشین من، تیر دوم برای ماشین صدیقه خانم. ”

 

سه هفته طول کشید تا تسلیم شدم، دیدم ناخوش می‌شود، از خورد و خوراک افتاده بود، پشت پنجره ی رو به کوچه ی اتاقمان می‌ایستاد وبا حسرت به اتومبیل صدیقه خانم نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. از اداره پانصد تومان مساعده گرفتم و زنم رفت تمرین رانندگی. به دستور والده یک کتاب مفاتیح الجنان خریدم و سر تا تهش را ورق زدم بلکه دعایی پیدا کنم برای خنگ شدن اشخاص در موقع تمرین یا رد شدنشان در‌امتحان رانندگی. معلوم است که همچین دعایی نه در مفاتیح الجنان و نه در هیچ کتاب دعای دیگری وجود نداشت. والده یادم داد که آهسته بخوانم صُم بُکم عُمی‌فهم لا یقعلون وبه زنم فوت کنم. صد بار بیشتر این کار را کردم. خود والده ختم قران بر داشت و بعلاوه نذر کرد که اگر این شیطانی که به اسم ماشین در جلد زنم رفته، دست از سرش بردارد، یک سفره ابوا لفضل بیندازد، ‌اما معلوم بود که این نوع شیطان را با هیچ طلسمی‌نمی‌شد از میدان بدر کرد، چرا که زنم در‌امتحان آئین نامه قبول شد. خودش می‌گفت که تمام سوال‌های تست را علامت درست گذاشتم، جناب سروان خوشش‌امد، به من گفت: “خانم شما تمام آفتاب جنوب را ذخیره کرده اید” آخر زنم سبزه ی تند بود. و بعد: “ جناب سروان ازم پرسید، اگر برف باریده باشد و جاده یخ زده باشد ودر سرازیری‌ترمز کنید و نگیرد چه می‌کنید؟”جواب دادم: “آقای محترم در چنین هوایی ماشین نازنینم را از گاراژبیرون نمی‌آورم. جناب سروان دست گذاشت روی دلش و قا قاه خندید. ”

 

در‌امتحان سنگ چین هم قبول شد. می‌گفت‌: “ اکبر آقا صاحب فو لکس واگن، فولکسی که با آن‌امتحان می‌دادم، سر پیچ را یک لکه جوهرچکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر فاصله از خط. . . . پنج تومان انعامش دادم. ” داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرم‌امیدوار می‌شدم چون که زنم در‌امتحان توقف ماشین میان میله‌ها سه بار رد شده بود. بار اول میله‌ها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب تو‌امده بود‌اما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان “ آفتاب جنوب “ بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میله‌ها، گفته بود: “کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بی‌جهت رد می‌کنی. ”این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروان‌امتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، ‌اما ‌امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به ‌امتحان در شهر. شش بار رد شد. بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سوم‌ترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمی‌چهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم لابد معجزه شده بود که قبول شد.

 

خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند. ” اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید. ” زنم می‌گفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید. . . بغل دستش نشستم و بچه‌ها پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفر‌های تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانم‌های چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معده‌ام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و روده‌ام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم می‌کرد. بعد از ظهر‌امده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفر‌ها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا که دستم را ول کن و آخرش افتاد به التماس و مردک گفت: “تو دیگر کار کجا هستی؟” چراغ سبز شد و راه ما باز شد‌اما مگر مردک دستش را ول می‌کرد؟ زنم دلداریم می‌داد که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی می‌افتد. ماشین‌های پشت سر ما بوقی می‌زدند که نگو. انگار می‌خواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمی‌کرد و من دلم شور ساعتش را می‌زد که هر چند کار نمی‌کرد‌اما طلا بود.‌اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز به شوم، لاوالله، چرا که ماشین‌ها از بغل گوشم مثل برق می‌گذشتن و من آدمی‌ هستم که از ماشین‌های متوقف می‌ترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود می‌دانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمی‌شد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید می‌کرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی می‌جنبید و من یا نمی‌گذاشتم بجنبد و یا حالش را نداشتم و از همه مهمتر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم تا توانستم ماموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.

 

نامه‌هایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است. ” عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباس‌هایم را بگیرم. لباس‌هایم را داده‌ام رنگ بکنند، می‌دانم که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیر‌های ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباس‌هایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوز‌های حراج می‌کردند. . . حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای راننده‌ها خوب است. می‌گذارند روی موهایشان و بنا براین موهایشان پریشان نمی‌شود. ”

 

“. . . لباسم را گرفتم و بر گشتم یک کادیلاک دراز جلو ماشین من پارک کرده بود یک فولکس مردنی هم عقبش. دل به دریا زدم و پشت فرمان نشستم. نمی‌دانم چه کردم که سپر جلو من ازدست راست و صل شد به عقب کادیلاک از دست چپ و سپر عقب من قفل شد در سپر جلو فو لکس. مگر می‌شد ماشین را تکان داد. پا شدم ‌امدم بیرون . مدرسه‌ها تعطیل شده بود و پسر‌های نره غول مدرسه‌های آن حوالی ریخته بودند تو خیابان. هر کدامشان متلکی بارم می‌کرد. یکیشان گفت: “بانو دلکش یک دهن برایمان بخوان”

 

“. . . جلو اتومبیل یک آقای به قاعده را گرفتم. آقا هه پیاده شد وآمد کمک. گفته بدجوری سپر درسپر شده. دو تا لنگ به دوش را صدا کرد و آنها هم دو تا عمله گیر آوردند و با علی یا مدد چهار نفری فو لکس را از روی زمین بلند کردند و با فاصله زیاد از پژوی من روی زمین گذاشتند. نمی‌دانم چطور شد زیادی عقب ‌امدم و زدم بفو لکس . ماشین که نیست مقواست. مچاله اش کردم. البته کارتم را در آوردم و رویش آدرسم را نوشتم و گذاشتم روی شیشه ی جلو فو لکس. . . خدا کند صاحب فو لکس سراغم نیاید. . . ”

 

“. . . عزیزم، صاحب فولکس پیدایش نشد. صدیقه خانم می‌گوید باوش نشده که آدرس درست داده باشی . . . چرا که هیچ احمقی چنین کاری نمی‌کند. پریروز هم دسته گلی به آب دادم‌اما به خیر گذشت. از عباس آباد می‌آمدم دیدم همه ی ماشین‌ها که از مقابل می‌آیند برایم چراغ می‌زنند، خیال کردم سلام و علیک می‌کنند. من هم به علامت جواب برف پاکن‌هایم را به راه انداختم. حالا نگو راه را بسته بود. سر چهار راه فهمیدم، حالا با چه زحمتی دور زدم و بر گشتم، تو که نمی‌دانی، رانندگی که نکرده ای. بس که دور را عظیم گرفتم، زدم به یک فولکس که بیخودی تو جاده ایستاده بود. حالا نگو که این فولکس خاموش کرده بوده و اینکه من بهش زدم روشنش کرد،‌اما من که نمی‌دانستم دل تو دلم نبود. خسارتش را از کجا می‌آوردم می‌دادم؟ بهر جهت سر چهار راه قصر که رسیدم چراغ قرمز بود. پهلوی صاحب فولکس ایستادم. آقاهه شیشه را پایین کشید . گفتم ای دل غافل الان است که خسارتش را از من بخواهد.‌اما آقاهه گفت خیلی متشکرم. شصتم خبر دار شد که چه شده. مبادی آداب گفتم تمنا می‌کنم، ما راننده‌ها باید به همدیگر کمک بکنیم. وقتی به مقصد رسید می‌فهمد چه بلایی سرش آورده‌ام‌اما”فردا دیگر خیلی دیر شده”!

 

. . . ”راستی عزیزم، مجبور شدم در خانه کودتای مختصری بکنم، آن میزی که رویش شیشه بود و شیشه اش دمبدم می‌شکست وآن صندلی راحتی تو وآن قالیچه دم دری را که اسقاط شده بود فروختم به 360 تومان. می‌دانی یک روز یادم رفت‌ترمز دستی را جا بکنم وبا‌ترمز دستی کشیده شده، رفتم ورامین پیش خاله تومنت سرت نمی‌گذارم، برای آن رفتم که جهت یابی و دست به فرمانم خوب بشود. لنت و یاتاقانم سوخت و 350 تومان خرج روی دستم گذاشت. ”

 

ماموریتم تمام شد و به تهران برگشتم می‌دانستم. خانه را مسجدی خواهم یافت. کودتاهای زنم خطرناک بود و حسی به نام حس جهت یابی اصلاً نداشت. برای اینکه حس جهت یابی پیدا بکند شخصاً خیلی زحمت کشیدم. اوایل رانندگیش یک نقشه تهران برایش از اداره کش رفتم، ‌اما از نقشه به هیچ وجه سر در نیاورد و فهمیدم که جهات اربعه را نمی‌شناسد. سعی کردم با آفتاب و حرکت شمال را یادش بدهم. با دست‌های باز رو به شمال ایستاندمش و گفتم حالا دست راستت به طرف مشرق است و دست چپت به طرف مغرب، روبه رویت شمال و پشت سرت جنوب، به همان‌ترتیبی که خودمان در کلاس ششم ابتدایی یاد گرفته بودیم. گفت عزیزم شب که آفتاب نیست و به علاوه روزهای ابری چه کنم؟ قضیه شب را با دب اکبر حل کردم،‌اما او از هیچ دبی سر در نمی‌آورد نه اکبر نه اصغر ش، برایش توضیح دادم که قبله رو به جنوب است و بنابراین مساجد شمالی جنوبی ساخته می‌شود‌اما زنم به عمرش نماز نخوانده بود. توضیح دادم که در کلیسا رو به شرق است‌اما در همه خیابان‌ها کلیسا نبود. عاقبت خواستم کنجکاویش را تحریک کنم، نمی‌دانم کجا خوانده بودم یا شنیده بودم که مورچه‌ها سوراخ‌ها و لانه هیشان را رو به شمال می‌سازند. شاید هم از خودم در آورده بودم. از این یکی خیلی خوشش‌امد‌اما نه برای رانندگی اش همین طوری هر جا می‌رفتیم رد مورچه‌ها را می‌گرفت و می‌گفت رو به شمالنی روند چرا که لانه‌هایشان رو به شمال ساخته شده. یک قطب نمای رزم آرا برایش خریدم بس که به آن ور رفت ازکار انداختش.

 

به خانه رسیدم. زن و بچه‌هایم از لاغری به عنکبوت و دوک مانند شده بودند. توضیحات زنم در باره خرابی‌های ماشین آن قدر فنی شده بود که از سرم زیاد بود، مثلاً بلبرینگ که رفته بود در سگدست یا برعکس وسیم دلکو که پاره شده بود و دینام که برق نمی‌داد و صفحه کلاج که تاب برداشته بود و همین طور بگیر و برو بالا. زنم بچه‌ها را به کودکستان می‌رساند بعد بر می‌گشت و یک شلوارآبی به سبک‌امریکایی پا می‌کرد و سطل پلاستیک قرمزی که خریده بود را پر آب می‌کرد و گرد رختشویی اضافه می‌کرد و دستکش لاستیکی دست می‌کرد و می‌افتاد به جان ماشین حالا نشوی کی بشوی؟ آوار هم می‌خواند. مهارتش از ماشین پا‌هاهم بیشتر شده بود. همچین اتومبیل را برق می‌انداخت که صورت خود را در آن می‌دیدی، یک رادیو هم برای اتومبیل خریده بود، ازفروش بادبزن برقی: “ سر سیاه زمستان چه احتیاجی به بادبزن برقی داشتیم؟ و حالاکو تا تابستان؟”

 

با زنم حسابی دعوا کردم. حتی خواستم کتکش بزنم.‌اما همچین لاغر می‌نمود و چشمهایش دو دو می‌زد و پیراهن رنگ کرده اش چنان به تنش زار می‌زد که دلم سوخت. باز به فکر دست و پا کردن ماموریت جدید افتادم و خانه خوابیدم. زنم در پرستاریم سنگ تمام می‌گذاشت. والده صبح‌ها از پا قاپق می‌کوفت و می‌آمد و برایم آش می‌پخت و شب‌ها زنم می‌برد می‌رساندش و وقتی می‌آمد با کلید ماشین بازی می‌کرد و توضیح می‌داد که ازکدام راه‌ها رفته و از کدام ماشین‌ها جلو زده و چه متلک‌ها شنیده. یک شب دیر کرد. چنان دلم به شور افتاده بود که نگو. ساعت نه تلفن زنگ زد. صدای زنم از آن طرف سیم وحشت زده به گوش می‌رسید که دلم سوخت: “عزیزم نترس، هیچ طوری نشده، ‌اما تصادف کردم. ”

 

- تصادف؟

 

- بله

 

- با کی؟

 

- با یک افسر راهنمایی

 

- افسر راهنمایی؟ خدایا! دنیا پیش چشمم سیاه شد، ار تمام دنیا آدم با افسر راهنمای رانندگی تصادف کند مگر می‌شود ار پس این‌ها در‌امد؟

 

- نه با خودش باموتورسیکلتش. هرچه پول تو خانه است بردار با تصدیقم. . . تصدیقم تو قوطی چرخ خیاطی است، بیار کلانتری، کلانتری توپخانه، طرف حرف از سه هزاز تومان می‌زند.

 

مثل داش‌ها لباس پوشیدم، کروات قرمز زدم و کت جیر پوشیدم و کلاهم را کج گذاشتم و وارد کلانتری شدم. درجه تبم 39 بود، ‌اما زنم می‌گفت ورودت به صحنه عالی بود عزیزم. گفتم: “آقایان مگر زنم چه کرده ؟قتل عمد کرده؟”

 

زنم گوشه ای روی نیمکت نشسته بود و همچین‌ترسیده و رمیده و بد بخت به نظر می‌آمد که دلم آتش گرفت. به دیدن من براق شد و پا شد و گفت‌: “به خدا اصلاً تقصیر من نبود، پاسبان توی گزارشش نوشته. مادرت را که رساندم، برگشتن، جلو وزارت بهداری مجبور به توقف شدم، راه بندان بود چرا که آقای برژنف با همراهانش رفته بودند شیر و خورشید سرخ. این آقای استوار( به درجه‌های مرد نگاه کردم، سروان بود)اسکورت آقای برژنف بوده باید دنبال ایشان می‌رفته. چرا باید موتور خرسانه اش را وسط خیابان پارک بکند؟وقتی عبور آزاد شد یک بارکش شهری پیچید جلوم ومن هم کشیدم بدست چپ و خوردم به موتور آقا. . . اگر بدانی مردم چه بلایی سرم آوردند نزدیک بود تکه تکه‌ام بکنند. بادمجان دور قاب چین‌هایی را که خودشان آورده بودند برای برژنف دست بزنند و هورا بکشند. . . . هی می‌گفتند بانو دلکش حرف خوبشان بود، آن قدر حرف‌های بد به هم زدند” و زد به گریه.

 

جناب سروان گفت: “ما هستیم و موتور مان، صاحب اصلی خیابان‌ها هم ما هستیم هر جا دلمان خواست پارک می‌کنیم و. . . خانم بی تصدیق رانندگی می‌کرده. . . . جرمش. . . ”

 

حرف سروان را قطع کردم و تصدیق زنم را از جیبم در آوردم و جلو چشم سروان گرفتم، تصدیق را قاپید و من‌ترسیدم با او گلاویز به شوم. اصلاًاز رانندگی و افسر راهنمایی می‌ترسم. دست خودم که نیست. زنم گفت: “مرحبا به غیرتت، تصدیقم را که با خون دل گرته بودم از دست دادی. ” و زد به گریه. افسری جلو‌امد که گزارش پاسبان دستش بود، گفت: “صلح کنید وآقا، شما آنچه را که شکسته و خرد شده بخرید و بدهید به جناب سروان و جناب سروان هم تصدیق خانم را پس بدهد. ”

 

قبول کردیم. زنم پشت فرمان نشست، دستش می‌لرزید، من بغل دستش نشستم و جناب سروان هم پشت سر مان و تمام مغازه‌های یدک فروشی خیابان چراغ برق را زیر پا گذاشتیم تا توانستیم طلق جلو موتور چراغ جلو و دسته ی نو گیر بیاوریم و تمام وقت زنم جناب سروان را نصیحت می‌کرد که چرا آن قدر به فکر ظاهر قضیه و نونواری ماشین و براقی آن است. می‌گفت: “ عمده آن چیزی است که در سر آدم است از

 

عقل و شعور، این شق ورقی به چه درد می‌خورد. ” حتی می‌گفت: “ خاصیت ملل عقب افتاده این است که افسر‌ها یراق وزرق وبرق دارند وزن‌ها هم منحصراً به وضعشان می‌رسند و واکسی وتاکسی وآرایشگاه و مشروب فروشی تو این کشور‌ها خیلی بیشتر از کتاب فروشی‌هاست. . . ”لالایی خوبی بوداما حرف حرف زنم نبود. . . یعنی زنم. . . .

 

پلاک علامت کارخانه را نتوانستیم پیدا به کنیم. موکول شد به صبح روز بعد. صبح تبم بریده بود و با زنم وجناب سروان رفتیم وتمام اوراق چی‌های خیابان‌امیرکبیر را زیر پا گذاشتیم و پلاک پیدا نشد. جناب سروان می‌گفت تا پلاک را پیدا نکنیم تصدیق زنم را نمی‌دهد و زنم قسم خورد که می‌رودپیش تیمسار . گفت: “طبق گزارش پاسبان شما می‌بایستی دنبال آقای برژنف می‌رفتید. . . ”رنگ جناب سروان پرید، تصدیقش را پس داد. دویست تومان خرجمان شده بود، اگر زودتر این تهدید را کرده بود و اگر از اول رفته بود پیش تیمسار، این دویست تومان هم از کیسه مان نرفته بود. از پا ننشستم تا باز ماموریت گرفتم واین بار رفتم بندر شاه. نامه‌های زنم مختصر و غیر مفید بود، نه از اتومبیل حرف می‌زد نه کودتای تازه ای در خانه کرده بود. کم کم‌امیدوار شدم عشق ماشین از سرش افتاده است وزندگی مان به روال سابق خواهد افتاد. کاغذ‌های پر آب و تابی برایش نوشتم. از آن شب کلانتری تو اهواز نام بردم و این که یک شبه من را عاشق خودکرده بود و از صبح آن روز که در بلوار کنار راه آهن قدم می‌زدیم وزنم می‌گفت: “ رنگ مورد علاقه‌ام آبی است و کتاب مورد علاقه‌ام”زیر سایه ی درختان زیزفون” است و این که بعد‌ها کتاب مورد علاقه اش پر شد و اینکه روز عقد کنان لباس آبی پوشیده بود و فوراً بله را گفت و آخوند را معطل نکرد که سه بار خطبه بخواند. کم کم در نامه‌هایم به فکر بچه ی سومی‌افتادم و حتی قدم بالاترگذاشتم و ازفروش اتومبیل حرف زدم . گفتم با این وصف چند تا قسط جلو خواهیم بود. زنم ناگهان سکوت کرد. تلگراف جواب قبول زدم. جواب‌امد که: “سلامتیم، نادیا” و باز سکوت. مرخصی گرفتم وبه تهران‌امدم. سر سه را ضرابخانه یک ماشین سخت تصادف کرده را به نمایش گذارده بودند. ماشین خرد خرد شده بود، با وجود این شناختمش. ”پژوی “ زنم بود لابد تا حالا زنم مرده بود، بله، کسی که اتومبیلش به این روز می‌افتد لابد یک جای سالم در بدنش نیست. از راننده ماشین کرایه پرسیدم از کی تا حالا این پژو این جا است؟ گفت: یک ماهی می‌شود. پرسیدم: “نمی‌دانید چه بر سر راننده اش‌امده؟ “ نمی‌دانست. تا به خانه رسیدم نصف عمر شدم. در زدم. زنم در را بازکرد. سر تا پا سیاه پوشیده بود و تور سیاه هم روی سرش انداخته بود. پرسیدم ‌: “کی مرده؟ والده؟ بچه‌ها؟” گفت: “نترس هیچ کس نمرده” پرسیدم: “چرا سیاه پوشیده ای؟” از سر سیری گفت‌: “تصادف سختی کردم. از فرعی می‌آمدم به اصلی، زدم به یک جناب سرهنگ. ” صدایش صدای خودش بود و ادای هیچکس را در نمی‌آورد. نه گویندگان رادیو تهران ونه ادای هنرپیشگان فیلم‌های دوبله را. گفتم: “با این حال نفهمیدم چرا لباس عزا تن کرده ای. ” گفت: “ یک ماه است که جناب سرهنگ مریض خانه خوابیده. بیچاره از سر تا پایش باند پیچی شده. هر روز می‌روم بیمارستان ارتش رضایت بگیرم. تازه یک چشمش را باز کرده اند. همین الان از بیمارستان‌امدم. به سرهنگ گفته‌ام بیوه زنم و شوهرم تازه مرده وبه همین علت لباس سیاه پوشیده‌ام وتور سیاه انداخته‌ام تا دلش بسوزد. ورضایت بدهد و گرنه خدا عالم است چند هزاز تومان باید خسارت بدهیم. ” رفتیم تو اتاق. پرسیدم: “بچه‌ها کجا هستند؟ “ گفت: “خانه صدیقه خانم هستند. ” و راست می‌گفت، رفت آوردشان. فردا صبح باز زنم لباس سیاه پوشید و تور سیاه انداخت و به سراغ جناب سرهنگ به بیمارستان ارتش رفت. به بچه‌ها سپرد که تا چشمشان به جناب سرهنگ افتاد گریه و زاری به کنند‌اما ابداً و اصلا حرفی نزنند. مرخصی من تمام می‌شد و از قراری که زنم می‌گفت حال جناب سرهنگ رو به بهبودی بود و حالا هر دو چشمش را باز کرده بودند و با پاهای خودش رفته بود توالت و زنم بسیار خوشحال بود. شب آخر مرخصی‌ام بود. خواستم از نو موضوع بچه سومی‌را مطرح کنم که زنم براق شد گفت: “راست بنشین. می‌خواهم مساله ای را به عرض آقا برسانم. ” بند دلم پاره شد. واقعاً خرید یک ماشین دیگر از من ساخته نبود. گفت: “ می‌دانی جانم، من ضد دوام و بقای زندگی زناشویی هستم، ازدواج از اداهای بورژوازی است. ”

 

این حرف‌ها حرف زنم نبود. حرف جناب سرهنگ هم نمی‌توانست باشد. حرف صدیقه خانم هم مطلقا نبود. حرف کسی بود که از مصرف و قسط و ملل عقب افتاده و تاکسی واکسی وزرق و برق افسرها و زن‌ها ااطلاع داشت. دل به دریا زدم و گفتم: “ خیال داری از من طلاق بگیری؟ “لبخندی زد و گفت: “بله، خوب فهمیدی و خودت می‌دانی که طلاقم خواهی داد. پس آبروی خودت را نبرو زودتر دست به کار شو. ” ادامه دادم: “می‌خواهی زن مردی بشوی که از بورژوازی حرف زده. . . ؟”

 

گفت: “ نه، اهل از دواج و این حرف‌ها نیست. ”

 

پرسیدم: “خیلی و قت است که با او آشنایی؟” و خون خونم را می‌خورد.

 

گفت: “ نه، فقط چند بار خانه صدیقه خانم دیدمش. ”

 

پرسیدم: “ پس طلاق می‌خواهی چه بکنی؟ از من می‌گذرد ولی بچه‌ها بدبخت می‌شوند. ”

 

گفت: “ این دیگر به خودم مربوط است. ”

 

دعوایمان شد و سر سفره حسابی زنم را کتک زدم و بچه‌ها ین دو طفل معصوم گریه می‌کردند. آن قدر گفت و نوشت تا از خیر ماموریت گذشتم و باز به تهران‌امدم و طلاقش دادم. چهار ماه و ده روز بعد زنم با لباس سفید و تور سفید با جناب سرهنگ عروسی کرد بچه‌ها نصیب والده شدند و من ماندم و کله خشک خودم با قسط‌های ماشین پژو و جناب سرهنگ هم ادعای خسارتی نکرد.

 

 

 

منبع: مجله الفبا شماره 2، سر دبیر: غلام حسین ساعدی.

 

حروف‌چین: نازنین برگستوان

 

 

راز و نیاز یک لاف زن


لنگستن هيوز

 

برگردان: علي اصغر راشدان

 

از مجموعة «داستان‌هاي ساده‌لوح»

 

Langston Hughesرو چارپايه نشست و گفت:
ـ حالا ديگه اين سرهنگ پير لاف زنم، اون‌جا تو ويرجينيا ـ مث آقاي وينگليف که قلم پامو زير لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. يه شب زانو زده بود و استغاثه مي‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و مي‌خواست پيش از به ته خط رسيدن و رفتن به سرزمين موعود، التماس دعاشو با خدا درميون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت:«خدايا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پيش از اومدن به حضورت، درست بميرم. کمکم کن که با سياپوستا به سروساموني برسم. من تو تموم زندگي‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدايا، اگه من تو بهشت نمي‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سياپوست که اون پايين منتظر ديدن منن، نمي‌رم. شنيدم که شيطون هم‌دست سياپوستاست، اگه شيطون هم‌نشين سياپوستا باشه، اونم مي‌باس يه يانکي باشه، که ديگه از من محافظت نمي‌کنه. خدايا منو به سرزميني ببر که مجبور نباشم تو جهنمي‌ساکن باشم که پر از سياپوستاست! استدعا دارم، اين خواسته منو مستجاب فرما! خدا جواب داد:«سرهنگ کوشنبري، صداي درخواست تو شنيدم، ديگه چه تقاضايي داري؟»
سرهنگ لاف زن پير التماس و استغاثه شو دنبال کردو گفت:
ـ خدا، خداي مهربون، خونوادة من خيلي فقيرتر از اون بوده يه لَلة سياپوست واسه هرکدوم از هشت بچة پدرم اجير کنه. من تو بچگي‌م بي لَله بودم. خدايا يه لَله تو بهشت به من عطا فرما! يه پيرزن سياپوستم واسه برق انداختن صندلاي طلايي و پاک کردن گرد و خاک بالام لازم دارم. خدايا، اگه تو بهشت سياپوستاي تحصيل کرده وجود دارن، جلو چشم من پيداشون نشه. تنها چيزي که من بيش‌تر از يه سياپوست تحصيل کرده از اون متنفرم، يه سياپوست دورگه ست. خدايا، اجازه نده نه با سياپوستاي نيويورک و نه با اونايي که با اتحاديه سياپوستا يا الينور روزولت دمخورن، تو بهشت هم‌صحبت باشم. منو به مراتع سياپوستا هدايت نکن! تو قادري تموم آدما رو به سفيدي برف بيافريني، منو از اختلاط با سياپوستا معاف کن! من هنوزم يه سياپوست آوازه خون مي‌شناسم که سفيد بود. چند شخصيت ديگه هم از اين قماش مي‌شناسم، که الان قصد ندارم وارد اين مقوله شم. واسه اين که يه مرد خدا اجازه نداره همه‌چي رو توضيح بده. ولي تو که به همه‌چي آگاه و بينايي، واسه چي يه سياپوست، يه چيز خاصه! خدايا منو ببخش مي‌خوام به خودم جرأت بدم و يه سوالي ازت بکنم: سياها رو واسه گرفتاري سفيد پوستا آفريدي؟ اونا رو اين‌جا رو زمين گذاشتي که مايه مصيبت و رنج غرب باشن؟ اتحاديه سياپوستا به محض گرفتن يه اينچ، يه راه‌آهن مي‌خوان. خط راه آهن رو که بهشون بدي، تموم راه‌آهن رو مي‌خوان. به زودي يه سفيد پوست، بدون اين‌که يه سياپوست پهلوش وايساده باشه، نمي‌تونه آواز بيا به سوي من مسيح رو بخونه. سياپوستا مي‌تونن تو آواز خوندن، ما رو از ميدون در ببرن. خدايا، من فکر مي‌کنم بد نباشه که دوباره مسيح رو به زمين بفرستي. الان وقت دوباره اومدنش رسيده. واسه اين که فکر مي‌کنم مسيح ندونه که تو اين دوره زمونه مدرن سياپوست چه مصيبتيه! اونا آفتن! با ما و کنار ما سوار قطار مي‌شن! تو اتوبوسا کنار ما مي‌شينن! بچه‌هاي کوچيک سياه شونو با بچه‌هاي سفيد ما راهي مدرسه مي‌کنن! حتي دارن زمزمه مي‌کنن که دوست ندارن ديگه تو زندون جداگانه نگهداري بشن! مي‌گن که زندون يه محل عموميه که ماليات‌شو اونام مي‌پردازن. خدايا، مالياتاي سياپوستا رو از مالياتاي سفيدپوستا، گوسفنداي سياپوستا رو از گوسفنداي سفيدپوستا و سربازاي سياپوستا رو از سربازاي سفيدپوستا، پيش از جنگ بعدي سوا کن! خدايا، پيش از اين که خيلي دير بشه، مسيح رو بفرست! خداي بزرگ، پروردگار مهربون، تنها پسر محبوب تو سوار ابراي آتيش‌زا کن و بفرست، تا اين دنياي کج و کوله رو دوباره به راه راست هدايت کنه و سياپوستا رو، پيش از اين که صداي طبل‌هاي خطر گوش فلک رو کر کنه، به جاي اولشون برگردونه! خدايا من خودم رو حاضر مي‌کنم که به پيشواز روز موعود برم. رداي سفيدمو مي‌پوشم و حاضر مي‌شم، که سوار ارابه شم. خوش ندارم سياپوستا رو ببينم که قطار شدن و دارن مي‌گن که ديوان عالي حکمي‌ صادر کرده که ارابة ملکوتم مختلط شده! اگه يه همچين خبري رو بشنوم، خداي من ترجيح مي‌دم همين‌جا رو زمين بمونم! واسه اين‌که تو اين‌جا دست کم فرماندار ارفابيوس هنوز طرفدار منه!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 0:18 توسط وحید| |

سلام

امروز صبح زود پاشدم تا هم از تنبلی صبح جمعه و خوابیدن تا لنگ ظهر فرار کنم و هم مثلا آنتی ژن محلول و فریز- تا درست کنم.

انگل های تارنتوله ریکامبیننتم آی رشد کرده بودند.

عاشق تارنتوله ام.

انگل های تپل قطره ای شکل دوست داشتنی که مثل خودم مظلومند!!.

خلاصه فکر می کردم ظهر کارم تموم میشه ولی نشون به اون نشون که حتی فرصت ناهار خوردن هم پیدا نکردم و ساعت 10 شب رسیدم خونه.

امروز کلا ساختمون خلوت بود.تو گروه هم فقط یکی از خانما بود که بدتر از من گیر سه پیچ داده به پایان نامه و تا خودشو هلاک نکنه ول کن نیست.

به هر حال من عادت دارم در حین کار حواسم به همه چی باشه.مثلا دیدم میکروسکوپ یکی از اتاق ها رو از پریروز روشن گذاشته بودند و یا سطل اتاق کشت پر از آشغال بود که خالیش کردم.

خلاصه تمام این حرف ها رو زدم که بگم  در حین بحث کاری با همون خانم صحبت از یکی از بچه های گروه که الان هیت علمی همون جا شده بود که ازش من تعریف کردم که آدم خوددار و خونسردیه و سرو صداشو تا حالا ندیدم.

که بله بر عکس اون من یک سر آتیشم و بالا و پاین پریدن.

که اون خانم همکار برگشت گفت بله آقایونی ( مثل شما یعنی بنده ) که احساساتی اند و مثل خانم ها !! زود احساساتی می شوند کارهایی و حرفایی می زنند که ( مثل خانم ها !!) بعدا از حرفا و کاراشون پشیمون می شند.

راستش کمی دمق شدم که اخلاقم رو با خانما تشبیه کرده بودند.

حقیقت اینه که من خوب کمی عصبیم و حساس ولی کلا این یه مساله روحیه و حساسه های روحم قویه.برای اینم یه جورایی دیوونه ام ولی خوب بیشتر الهامات علمیم هم تو همین حال و هوا ها به ذهنم اومده.

منم از لج ( البته بهش اعتقاد دارم) گفتم راستش رو بخواهید اصلا هم زن ها احساساتی و حساس نیستند بلکه سنگ دل تر و حساب گر تر از زن جماعت نیست و کلا این یه دروغ تاریخی که زن ها از زرنگی به خودشون بستن.

راستشو بخواهید این یه حقیقته.

مرد ها هر چه قدر هم بزرگ بشند یه بچه کوچیک درونشون می مونه حالا یه بچه کپک زده کچل یا یه کوچولوی معصوم.

ولی امان از این زن ها که حتی بعضی وقت ها ...

بماند.

تو پایین مطلبی در مورد لکه سفید ماهی که در اثر یه مژه دار انگله میزارم.مطلب فارسیش بد نبود ولی پر غلط علمی برای همین انگلیسی اون رو هم گذاشتم.

 

تا بعد.

 

نام بیماری : سفیدک

نام علمی : Ichthyopthirius Multifilis

عامل : انگل ایکتیوفیتیروس مولتی فلیس

نمایی از انگل ایک

تاریخچه کشف :  برای اولین بار در سال 1965 کشف شد .

علائم :  



1- رشد دانه های سفید 1 تا 5 میلیمتری روی قسمتی از بدن و دم ماهی

دانه های سفید روی بدن ماهی  دانه های سفید روی باله های ماهی

دانه های سفید در دم ماهی دانه های سفید در روی بدن ( با فلش مشخص شده

 2- کاهش میل ماهی به تغذیه

 3- اضطراب و پریشانی ماهی که سبب کشیدن بدن خود به سنگ ها و شن ها می شود .

 4- ورم کردن دستگاه تنفس ماهی

این بیماری که به نام سفیدک شناخته می شود ، از رایجترین بیماری های ماهیان آب شیرین می باشد که اغلب از طریق دعوا با سایر ماهی ها یا لمس کردن توسط انسان به وجود می آید . انگل ایک که عامل بیماری سفیدک بوده ، زندگی دوره های داشته و به راحتی به سایر ماهی ها منتقل می شود .

چرخه زندگی انگل ایک در بدن ماهی

پیش گیری : هرگز ماهی ها را توسط دست لمس نکنید و از نگه داشتن ماهی های مهاجم و آرام در کنار هم خودداری کنید .

قبل از استفاده از روش های درمانی ، ذغال اکتیو یا دیگر عامل های کربن زای موجود در آب را خارج کنید .

نحوه درمان :

1- استفاده از محلول ضد انگل :

نحوه ی استفاده : پس از انتقال ماهی به تانک دیگر به ازای هر لیتر دو قطره ضد انگل در آب ریخته و این کار را 3 تا 7 روز ادامه دهید تا بیماری کاملاً از بین برود .

نکته : قبل از هر بار استفاده از محلول ، 30 درصد آب تانک را تعویض کنید .

محلول

2- استفاده از نمک که به عنوان یک داروی غیر شیمیایی و موثر به کار می رود .

نمک استفاده شده نباید نمک دریایی یا سنگ نمک باشد و تنها از نمک طعام استفاده کنید .

نحوه استفاده : 1- استفاده از نمک در آب تانک ( به ازای هر 8 لیتر یک قاشق چایخوری )

2- حمام ماهی ها در محلول آب و نمک : به ازای هر لیتر 4 قاشق چایخوری نمک را در آب حل کرده و ماهی را بمدت 30 ثانیه تا چند دقیقه در آب شناور کنید ؛ پس از انجام این کار بلافاصله ماهی را به تانک اصلی انتقال دهید . این کار را تا 3 روز ادامه داده و پس از هر بار 30 تا 70 درصد آب تانک اصلی را تعویض کنید .

محلول آب و نمک

تذکر : برای هر بار حمام ماهی محلول آب و نمک جداگانه ای ساخته و از محلول های قبلی استفاده نکنید .

3- افزایش دمای آب : 1 تا 3 ساعت در هر روز دمای آب را به 30 تا 31 درجه سانتیگراد برسانید تا گرما مانع از رشد انگل در بدن ماهی شود .

نکته : این کار را حداقل تا 5 روز متوالی ادامه دهید .

4- استفاده از فرمالدهید محلول : معمولاً در کلینیک های دامپزشکی برای درمان سفیدک ، ماهی ها را در محلول آب و فرمالدهید ( به ازای هر 35 لیتر یک میلی لیتر ) به مدت 12 ساعت حمام کرده و این کار را تا 2 روز ادامه می دهند و پس از این کار 30 تا 70 درصد آب تانک را تعویض می کنند .

محلول فرمالدهید

 اما استفاده از فرمالدهید برای افراد غیر پزشک توصیه نمی شود ، چون علاوه بر کاهش مقادیر زیادی از اکسیژن آب ، ممکن است سبب سرطان در انسان شود .

دیگر مضرات فرمالدهید

5- استفاده از مالاکیت یا مرمر سبز ( Malachite  ) : ماهی بیمار را 3 روز متوالی برای 12 ساعت در محلول مالاکیت و آب حمام کنید .

محلول های مالاکیت

6- در برخی موارد فلز مس ( محلول در آب ) به عنوان دارویی برای درمان سفیدک به شمار می رود ، ولی استفاده از مس در آب ، سبب قلیایی شدن آب شده و ممکن است به ستون فقرات ماهی ها آسیب رسانده و موجب از بین رفتن گیاهان طبیعی شود .

**************************************************

 

Ichthyophthirius multifiliis (White Spot) Infections in Fish

Ruth Francis-Floyd and Peggy Reed

Ichthyophthirius multifiliis is a ciliated protozoan that causes "Ich" or "white spot disease." This disease is a major problem to aquarists and commercial fish producers world wide. Ichthyophthirius is an important disease of tropical fish, goldfish, and food fish. The disease is highly contagious and spreads rapidly from one fish to another. It can be particularly severe when fish are crowded. While many protozoans reproduce by simple division, a single "Ich" organism can multiply into hundreds of new parasites. This organism is an obligate parasite which means that it cannot survive unless live fish are present. It is capable of causing massive mortality within a short time. An outbreak of "Ich" is an emergency situation which requires immediate treatment: if left untreated, this disease may result in 100% mortality.

The Parasite

"Ich" is the largest known parasitic protozoan found on fishes. Adult organisms are oval to round and measure 0.5 to 1.0 mm in size. The adult is uniformly ciliated and contains a horseshoe-shaped nucleus which can be seen in older individuals.

 

Figure 1.  

Life cycle of "Ich."


[Click thumbnail to enlarge.]

 

The breeding stage of the parasite encysts between the layers of the host skin. When mature, it leaves the fish and produces large numbers of free swimming young. These must find a host within 48 hours (at water temperatures of 75-79°F) or they will die. The life cycle of "Ich" is shown in Figure 1.

Disease Signs

The classic sign of an "Ich" infection is the presence of small white spots on the skin or gills. These lesions look like small blisters on the skin or fins of the fish. Prior to the appearance of white spots, fish may show signs of irritation, flashing, weakness, loss of appetite, and decreased activity. If the parasite is only present on the gills, white spots will not be seen at all, but fish will die in large numbers. In these fish, gills will be pale and very swollen. White spots should not be used as the only means of diagnosis because other diseases may have a similar appearance. Gill and skin scrapings should be taken when the first signs of illness are observed. If the "Ich" organism is seen, fish should be medicated immediately because fish which are severely infected may not survive treatment.

Diagnosis of "Ich"

Diagnosis of "Ich" is easily confirmed by microscopic examination of skin and gills. Remove several white spots from an infected fish, then mount them on a microscope slide with a few drops of water and a cover glass. The mature parasite is large, dark in color (due to the thick cilia covering the entire cell), and has a horseshoe-shaped nucleus which is sometimes visible under 100 x magnification (Figure 2). The adult parasite moves slowly in a tumbling manner and, with practice, is easily recognized. The immature forms (tomites) are smaller, translucent, and move quickly. The tomites (Figure 3) closely resemble another protozoan parasite called Tetrahymina (Figure 4). Tetrahymina usually does not require treatment, so it is important to recognize the difference between the two parasites. If only tomites are seen, prepare a second slide and examine it closely for the adult parasite to confirm the diagnosis. Observation of a single organism is sufficient to make treatment necessary.

 

Figure 2.  

Mature "Ich" parasite.


[Click thumbnail to enlarge.]

 

 

Figure 3.  

Tomites or immature "Ich" parasite.


[Click thumbnail to enlarge.]

 

 

Figure 4.  

The parasite Tetrahymina resembles tomites. 


[Click thumbnail to enlarge.]

 

Prevention of "Ich"

Prevention of "Ich" is preferable to treating fish after a disease outbreak is in progress. All incoming fish should be quarantined for at least three days when temperatures are 75 to 83°F. At cooler temperatures a 3-day quarantine will be inadequate for "Ich" because of its lengthened life cycle. For this reason, and to prevent introduction of other diseases that have incubation periods greater than 3 days, a longer quarantine is strongly recommended. Three weeks is generally considered a minimum period for adequate quarantine of new fish.

Treatment of "Ich"

Control of "Ich" outbreaks can be difficult because of the parasites' unusual life cycle and the effect of water temperature on its life cycle. Review the life cycle of L multifiliis presented in Figure 1. Of the life stages shown, only the free-swimming tomites are susceptible to chemical treatment. This means that application of a single treatment will kill tomites thath have emerged from cysts and have not yet burrowed into the skin of host fish. This single treatment will not affect organisms that emerge after the chemical has broken down or been flushed from the system. Repeated treatments, however, will continually kill the juvenile tomites, preventing continuation of the infection. The epizootic will be controlled as more adult parasites drop off the sick fish, encyst, and produce young that cannot survive because of the repeated application of chemicals. This process will be greatly accelerated if organic debris can be removed from the tank or vat following treatment. This will remove many cysts from the environment, decreasing the number of emergent tomites.

Water temperature has a tremendous influence on how fast the life cycle for "Ich" (Figure 1) is completed. At warm temperatures (75-79°F), the life cycle is completed in about 48 hours, which means that chemical treatments should be applied every other day. At cooler temperatures the life cycle is prolonged, and treatments should be spaced further apart. For example, at a water temperature of 60°F, treatments should be spaced 4 or 5 days apart. In warm water, a minimum of three treatments applied 2 to 3 days apart is required. In cooler water, a minimum of five treatments should be applied 3 to 5 days apart. Treatments should never be discontinued until all mortality from "Ich" has stopped. Fish should be closely watched during recovery; the weakened fish may be susceptible to a secondary bacterial infection. The choice of chemical used to treat "Ich" will be based upon water quality conditions, species of fish to be treated, and the type of system fish are housed in. In general, copper sulfate, formalin, and potassium permanganate are all effective against "Ich" when applied at the correct concentration in a repetitive manner as described above.

Special Considerations for Treatment of Food Fish

Most channel catfish, raised in the southeast, are reared in ponds. For these fish, the treatment of choice for "Ich" is copper sulfate. The chemical is effective and relatively inexpensive, an important consideration when large volumes of water are treated. The disadvantage of copper sulfate is that it is extremely toxic, particularly in water of low alkalinity. NEVER use copper sulfate without testing the total alkalinity of the water, carefully measuring the dimensions of the pond to be treated, and weighing the amount of chemical to be applied.

The concentration of copper sulfate to apply is often calculated by determining the total alkalinity of the water and dividing that number by 100. For example, if the total alkalinity of the pond is 100 mg/L, then 100/100 = 1 mg/L copper sulfate. Do not use copper sulfate if the total alkalinity is less than 50 mg/L. If you have never used copper sulfate, contact an IFAS extension aquaculture specialist for assistance. Use of copper sulfate may lead to severe oxygen depletions; therefore, emergency aeration should always be available. Use of copper sulfate during hot weather, or when algae blooms are dense, is strongly discouraged. Remember, if you do not know the alkalinity of your water and cannot measure it then DO NOT USE COPPER SULFATE.

If you are unable to use copper in your pond because of low alkalinity, lack of aeration, or you are not comfortable using it, potassium permanganate can be used instead. The primary disadvantage of potassium permanganate is its high cost. However, it is equally effective and safer to use than copper sulfate. Potassium permanganate can be applied at a concentration of 2 mg/L, which will result in a purple-pink color of the water. If the water turns yellow or brown in less than 8 to 10 hours, then the treatment should be repeated. Usually, a maximum of three applications (2 mg/L each) is recommended during any one treatment (maximum concentration of 6 mg/L).

If fish are maintained indoors in a tank system, formalin can be used to treat "Ich". Formalin is not the ideal treatment for ponds, but works nicely in tanks with vigorous aeration. Formalin should not be run through a biofilter, however, as it will kill the bacteria in the filter and ammonia levels may increase to lethal levels. A short-term bath of 250 mg/L for 30 to 60 minutes can be followed by a water change. Cleaning the tank will also decrease the number of parasites. When applying a concentrated treatment such as formalin, NEVER leave the fish in the treated water longer than recommended, and NEVER leave them unattended. Sick fish may be unable to tolerate a full treatment. If they appear stressed or try to jump out of the tank, flush the chemical from the system immediately. A long term bath of formalin can be used in a tank system at a concentration of 15 mg/L and does not need to be flushed out.

Salt can also be used to control "Ich" infections in small volumes of water. This is not practical in ponds because even a light salt solution of 0.01% (100 mg/L), would require large quantities of salt (272 lbs/acre-foot). In small volumes (i.e., tanks or vats), however, salt can be useful. Fish can be dipped in a 3% (30,000 mg/L) solution for thirty seconds to several minutes, or they can be treated in a prolonged bath at a lower concentration (0.05% = 500 mg/L). Salt at low concentrations (0.01 to 0.05% solution) is an excellent means of controlling "Ich" in recirculating systems without harming the biofilter. An ultraviolet filter is recommended as an aid in preventing the spread of the parasite in a recirculating system.

Special Considerations for Treatment of Ornamental Fish

Fish that are not intended for human consumption can also be treated with the chemicals described above for food fish. Copper sulfate or potassium permanganate work well in pools, whereas formalin or salt may be easier to use in smaller volumes of water.

Malachite green is another chemical that can be used to treat ornamental fish that are housed indoors. This chemical should NEVER be used to treat food fish. Not only is this illegal and unethical, but it is totally unnecessary. The chemicals listed above (copper sulfate, potassium permanganate, formalin, and salt) are all excellent treatments for "Ich". Malachite green is mentioned for the sake of completion, but is not recommended by the authors. The chemical is hazardous to handle-it is known to cause cancer, mutations, and is harmful to fetuses. Gloves and a protective mask should always be worn when handling the concentrated powder. Pregnant personnel should NEVER handle this chemical. Despite its toxicity, it is commonly used to control parasitic protozoans on ornamental fish and is quite effective when used at concentrations of 0.05 to 0.10 mg/L as an indefinite bath. This chemical is extremely harsh on fish, particularly on gill tissue, so be careful not to overdose the fish. Malachite green can also be combined with formalin (0.2 mg/L malachite green mixed with 25 mg/L formalin) to treat external protozoan diseases. The two chemicals work well together and are quite effective. Malachite green can be very toxic to scaleless fish and should be avoided on these species.

Special Considerations for Treatment of Pet Fish

Pet fish can be treated with any of the chemicals discussed above to correct "Ich" infections. A number of commercial preparations are available from pet stores that contain one or several of these agents. Temperature manipulation is also an effective way to control "Ich" in home aquariums. This technique is often not practical for commercial fish farms, but is advantageous for the hobbyist because expensive products do not have to be purchased and it is safer for some of the delicate species that are popular in community tanks. Water temperature can be gradually raised to 90°F, maintained there for 24 hours, and then gradually dropped to 70°F for 48 hours. The infective juveniles (tomites) will be killed while the water temperature is at 90°. When the temperature is dropped, the adult organisms will fall off the fish and begin to reproduce. As the young begin to emerge 48 hours later, the temperature is again raised to 90°F, causing them to die. Repeating this process continuously (24 hours at 90° F followed by 48 hours at 70° F) for two weeks should control the disease. Cleaning the tank every second day will help remove cysts before they rupture and thereby help to prevent completion of the life cycle. If you decide to use temperature to control "Ich" in your home aquarium, be sure that the type of fish in your tank can tolerate the temperature extremes involved.

Summary

"Ich" is a protozoan parasite with the scientific name of Ichthyophthirius multifiliis. It is easily introduced into a fish pond, tank, or home aquarium by new fish or equipment that has been moved from one fish-holding unit to another. Quarantine is an effective way of preventing this disease. Once the organism gets into a large fish culture facility, it is difficult to control because of its fast reproductive cycle and its unique life stages. If not controlled, 100% mortality of fish can be expected. With careful treatment, the disease can be controlled, but the cost will be high, both in terms of lost fish, labor, and the cost of chemicals.

In contrast to most parasitic diseases, where the decision to treat (or not to treat) is based on the degree of infestation and other factors, fish infected with "Ich" (even if only one parasite is seen) should always be treated immediately. This organism can only survive if live fish are present for completion of its life cycle. It can cause massive mortality of fish within a short time. In severe cases, control may be impossible. A single treatment is not sufficient for this disease, as the encysted stage is resistant to chemicals. Repeating the selected treatment will disrupt the life cycle and control the outbreak. Daily cleaning of the tank is also beneficial, as the encysted forms are physically removed from the environment. Ichthyophthirius multifiliis is a common parasite that can cause catastrophic loss in aquaculture facilities. Careful attention to management practices, such as quarantine and multiple treatments when outbreaks occur, will minimize economic loss from this disease.

Footnotes

1. 

This document is CIR920, one of a series of the Fisheries and Aquatic Sciences Department, Florida Cooperative Extension Service, Institute of Food and Agricultural Sciences, University of Florida. Original publication date March 1991. Revised May 2009. Reviewed November 2012. Visit the EDIS website at http://edis.ifas.ufl.edu.

 

2. 

Ruth Francis-Floyd, IFAS Extension veterinarian, Department of Large Animal Clinical Sciences, and Peggy Reed, biological scientist, Department of Large Animal Clinical Sciences and Department of Fisheries and Aquatic Sciences; Cooperative Extension Service, Institute of Food and Agricultural Sciences, University of Florida, Gainesville, FL 32611.

 


The Institute of Food and Agricultural Sciences (IFAS) is an Equal Opportunity Institution authorized to provide research, educational information and other services only to individuals and institutions that function with non-discrimination with respect to race, creed, color, religion, age, disability, sex, sexual orientation, marital status, national origin, political opinions or affiliations. For more information on obtaining other UF/IFAS Extension publications, contact your county's UF/IFAS Extension office. 

U.S. Department of Agriculture, UF/IFAS Extension Service, University of Florida, IFAS, Florida A & M University Cooperative Extension Program, and Boards of County Commissioners Cooperating. Nick T. Place, dean for UF/IFAS Extension.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 23:36 توسط وحید| |

سلام

پشت کامپیوتر نشستم و اصلا نمی دونم چرا کار پیش نمی ره.

اصلا شروع نمیشه.

بعضی وقتا اینطوریه.

صدای قطرات بارونو میشنوم که ریز ریز به دریچه کولر می خوره و خوب گفتم بد نیست یه تجدید خاطره بارونی کنیم.قبلا این عکسا رو براتون گزاشتم ولی برای خودم که تجدید خاطرست.

آهنگ صفحه هم غمگینه ولی هم برای من و خیلی از شما خاطرست و هم بارونی:

 

 

 

میان ماندن و نماندن

 

فاصله تنها یك حرف ساده بود

 

 

 

از قول من

 

به باران بی امان بگو :

 

دل اگر دل باشد ،

 

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

 

  

 

سید علی صالحی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


باز باران با ترانه

 


باز باران با ترانه 

با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها
ایستاده در گذرها
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرمT نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده، از خزنده، از چرنده
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 19:23 توسط وحید| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 13:24 توسط وحید| |